جلیل آهنگرنژاد از دوستان مهربان من است و به خاطر صداقت و صراحت در گفتار ، تلاش و پشتکار در عرصه ی هنر و دهها خصلت و صفت نیکو دوستش دارم. می خواستم روی مجموعه ی ایشان یک نقد کلی و شعر به شعر بنویسم که تاکنون متأسفانه این مهم میسر نشد. اما یک دور کامل کتابش را با درنگ و درک و تفکر بهتری مرور کردم. دلم نیامد که مطلبی ننوشته از کنار کتابش بگذرم و کتاب را به قفسه ی کتابخانه ی خانگی ام بسپارم.
***
جلیل شاعری است که به آداب و رسوم و فرهنگ و ملیت و عشیره و ایل و قبیله احترام بسیار می گذارد. بسیار سنگ زادگاه و طبیعتی که در آن پرورش یافته و کوچه و محل های روستایی و شهری اش را به سینه می زند. به کوهها و چشمه ها و مکان های باستانی و تاریخی و قدیمی دیارش عاشقانه عشق می ورزد. به لهجه اش می نازد و گاه از همین لغات محاوره ای که در گویش کُردی مرسوم است ، در اشعارش به خصوص اشعار فارسی هم استفاده می کند. در گویش کُردی و اشعار کُردی اش نسبت به شعر فارسی ، مسلط تر و مهارت خاص و ماهرانه ای دارد و روان تر می سراید و در نتیجه مخاطب هم راحت تر با سروده هایش ارتباط برقرار می کند. البته شعرهای فارسی اش هم قشنگ است و به خصوص آن دسته از اشعاری که بوی لهجه و فرهنگ و تعصب و غیرت و مبارزه و ... می دهند.
شعر » در دیروز قهوه ای « این گونه شروع می شود :
کمی کنار !
کمی ترکنار !
عبارت دوم زیادبه دل نمی نشیند ، البته در این جا جلیل خواسته که نوآوری و به قولی واژه سازی کند ، اما » کمی « به معنی کمتر است و پسوند تر به دنبال آن زیبا نیست. می توانست پسوند » تر « را جلوی کنار بیاورد . البته در زبان کُردی این گونه استفاده ها رایج است : کمی کنار !
کمی کنارتر !
مثل گذشته ی آبی
در کنار خاکستری » قلاجق «
روستای « هوشیار چله » روستای محبوب و مخاطب جلیل در این شعر است که دارای قله ای به نام » قلاجق « است. شاعر در بند اول به گذشته های دورش ، سفر می کند و سعی در یادآوری و زنده کردن تصاویر بجا مانده از گذشته ها در ذهن فعلی اش دارد. گذشته هایی که به رنگ آرامش ، وسعت ، پاکی یعنی رنگ آبی در ذهن جلیل رسوب کرده است. البته » آبی « رنگ سردی هم نیز به شمار می رود. آیا ممکن است که نیمی یا بیشتر و یا کمتر از خاطرات و گذشته های جلیل به معنای سرد » آبی « باشند. بی تردید این حدس و گمان واقعیت دارد و در ادامه شعر این سردی چشم نما
می شودکه به وقت اشاره خواهم کرد.
در خط بعد : » درکنار خاکستری » قلاجق« ـ جلیل هم به خاکستری رنگ بودن قله اشاره دارد و هم تخیلی تر و عمیق تر به روزگار خاکستری آن دوران.
ادامه ی شعر :
در دامن عریان » زَیج « متولد می شوی
چند جمله ی ساده ی بی ربط
» زیج « نام چشمه ای فصلی در روستای » هوشیار چله « است . جایی که کسی متولد می شود و آن کسی نیست جز خود راوی یا شاعر که در اینجا خودش را مخاطب قرار داده و شعر به روایت داستانی شبیه تر و نزدیک تر می شود اما در بند بعد و ادامه ی شعر جلیل روایت را از حالت نسبتاً خارج شده ی خود به سمت روایت داستانی به سوی کلام شعری هدایت می کند . آنجا که می گوید :
[ بی کراوات و
خط ریش و مُشتی مدرن ]
می رقصانندت !
بیان عبارات بالا ( بی کراوات و ... تا می رقصانندت ) حکایت از بزرگ شدن شاعر و بلوغ فکری و جسمی دارد. در شاعر
قوه ی ادراک و احساس و تعقل ، تقویت شده و خویش را به تأمل و درنگ در خویش واداشته است :
ادامه ی شعر :
اما پر از نمی دانم
شاعر گنگ و متوهم از همه جا و همه کس ، تمام گذشته هایش که حالا آنها را دورتر و کم رنگ تر و سردتر می بیند ، برایش سؤال های بسیاری شده اند که جواب آن ها را با گفتن » پُر از نمی دانم « پاسخ می دهد و آب پاکی را روی دست خودش
می ریزد.
» کولی « های دوره گرد و بسیار پراکنده و آزاد اندیش خیال شاعر که با رقم هزار بیان می شوند ( شاعر خیال و دامنه ی خیالاتش را به کولی تشبیه کرده است ) به افکار و ذهن گنگ و پر از سؤال و معمای شاعر هجوم می آورند.
ادامه ی شعر : » هزار کولی خیال / هزار » ملایکَت« بال/ هزار» پری « نگاه زلال/ در تو هلهله می کنند.«
» ملایکت « را در پاورقی کتاب به » مرد آزما « موجودی خیالی و ترسناک در کُردی کرمانشاهی ترجمه کرده است ( شاعر)
ایهام و ابهام و سؤال و گنگی در جلیل ، تشبیه شده به » ملایکت « که شاعر را دچار وحشت و واهمه از پاک شدن و بی رنگ تر شدن گذشته هایش کرده و می کند. آوردن عبارات هم آهنگ و هم آوای به قولی قافیه بندی ( خیال ، بال ، زلال ) نشان از تمایلات شاعر هم به موسیقی بیرونی شعر دارد و هم قدرت سرودن غزل و اشعار موزون.
در ادامه ی شعر ، جلیل سه ستاره گذاشته تا مخاطب ادامه ی شعر را با یک مکث نسبتاً مناسب ، یک درنگ عمیق تر و نفسی تازه بخواند. ضمن این که شکست زمانی داستان واره ای نیز صورت گرفته است و حال و هوای شعر به امروز برگشته است هرچند جلیل در ادامه ی شعر
می گوید :
کسی / در دیروز قهوه ای/ در اول شکوه سلطان غزنوی / پیاده ات می کند.
یک نفر ( کسی ) هست که شاعر را به خودش
می آورد ، به فرض : معشوق خیالی و ناگهانی شاعر.
تا قبل از این شاعر سوار بر اسب تخیل و کولی های خیالی اش با وحشت و ترس از گذشته هایی که اکنون نیستند و یا امکان برگشتن و دیدنشان نیست ، سیر می کرد ولی حالا ( کسی ) او را به خود می آورد ( پیاده می شود ) در زمان حال و خارج از تخیل و در دور رس ، کولی ها قرار می گیرد . اینجاست که به واقعیت گره می خورد :
... پیاده ات می کند / بی که بدانی » چله« آبستن خشکسالی پرندگی است !
» چله«روستای محبوب شاعر ، خالی از پرنده شده است. پرنده ای که می تواند خود شاعر باشد که نغمه سرایی می کند. برای» چله « در حالی که خودش فرسنگ ها از آنجا فاصله گرفته است ، بی پرندگی می تواند همان رنگ های آبی و خاکستری و قهوه ای در شعر و فکر شاعر باشند که از رنگ آبی و خاکستری که سردند ، در اواخر شعر به قهوه ای که گرم است مبدل شده اند. و این تغییر خاصیت رنگ ، نشان از گرمی وجود شاعر ، و جان گرفتن نیرویی ، کولی ای ، یا » پری « دیگری در وجود پر آه و افسوس و تأثر شاعر است.
در بند آخر شعر » رنگ دیگری پا به میان می گذارد و روزگار شاعر را کاملاً دگرگون می کند . » رنگ بنفش «
ادامه ی شعر :
ای کاش در ناگهانی بنفش
سارها
با کوزه هایی از زلال گذشته
از » کیه نی کیخسرو « برگرداند !
سال و ایامی در ذهن شاعر خطور کرده بود که چون شعله ای موجبات دل نگرانی و پریشان خاطری شاعر را از خشکسالی و سردی و بی پرندگی
» چله « بر افروخته بود . اما به ناگهان در آخر شعر
( ناگهان بنفش ) ذرات امید و توکل در شاعر شروع به درخشش و تابش می کند. بنفش نه تنها گرم و امید بخش است ، بلکه زیباست . شاعر در آخر طبیعت بنفش و پر امید و سرافرازی را برای روستای شعری و آب و هوای شعری روستایش آرزو می کند و گویا ضمن آرزو کردن ، گذشته اش را هم به همین رنگ می بیند. آرزوی شاعر ، برگشتن سارها ( از بی پرندگی در آمدن » چله « ) با
کوزه هایی از تخیل زیبا و آرام از تخیل زیبا و آرام و طربناک نه همراه » ملایکت « ترسناک _ به ذهن و گذشته هایی که در ذهن شاعر رسوب کرده اند و پاک شدنی نیست.
در آخرین بند شعر ؛ جلیل ، به دنبال کلمات محاوری و به زبان آوردن اماکن و ... مقدس روستای » چله « چشمه ی کیخسرو را هم به زبان
می آورد.جلیل ، ضرب آهنگ شعر را در آخر
می زند ، شعر را با روشنی و آب به پایان می برد ، چرا که می داند به قول سهراب سپهری : » شاعران وارثان آب و خرد و روشنی اند «
امید دارم این جراحی شاعرانه و صمیمانه و عاشقانه در کالبد شکافی یک شعر از عزیزم جلیل آهنگر نژد تا حدی با موفقیت به پایان رسیده باشد و مخاطبان شعر جلیل آهنگرنژاد را بر آن وا داشته باشد تا با درک و تأمل بیشتری ، شعر جلیل را خوانده و با خصوصیات و روحیات شاعر بهتر و بیشتر آشنا شده باشند. همین که از ماست و برای دیارمان زحمت می کشد و تدریس می کند و روزنامه می نویسد و در لابه لایش هم » در دیروز قهوه ای « و » امروز بنفش « به ناگهان شعر می گوید ، برای همه تحسین برانگیز است. جلیل از شاعران جدی و به دوراز قیل و قال و دب دبه و ... خیلی از جریانات واهی و پوچ است و همین سبب
نزدیکی اش به دوستان همفکرش است.برایش روزهای خوب ، قشنگ و خوش رنگی آرزومندم.
نظرات ()
به قلم :مرتضا حاتمی
طعم روزهای نیامده ، داستان وقوع اتفاق بزرگ و مبارکی است در دنیای مجموعه شعرهای این دیار. همین روزهایی که قطارانتشارکتاب های رنگی و سیاه و سفید به راه افتاده ، مجموعه هایی گاه ناقص المیلاد که لحظه ای ولادت شان به موقع نیست.
ولادت هایی نا بهنگام که با خود زنگ خطر را برای صاحبان واقعی کلمه و خیال و اندیشه به دنبال می آورند و ورودی نامبارک و ناخوانده در افکار و اندیشه ی مخاطب است و طرحی از دنیای کاملاً شخصی و کوچک با تاریخ مصرفی زودگذر و فراموش شدنی.
پیش ترها دل خوش بودیم به امید چاپ و انتشار آثاری از : استاد فریبرزابراهیم پور (ف . الف . نگاه) ، کوروش همه خانی ، حسن نجار ، فریاد شیری ، علی الفتی و ... که گاه با انتشار اثری ارزنده ، جریان »دشوارسرایی« این دیار را رونق و حرکتی عمیق بدهند و جریان نوگرایی و نواندیشی شعر معاصر کرمانشاه را با همان اندیشه های متعالی دغدغه های انسان معاصر ، در آینه ی شعرهاشان تقویت کنند و شعله ی نیم بند این جریان متعهد را روشن نگه دارند.
با طعم روزهای نیامده می توان امیدوار بود که شعله های شعر متعهد و انسان مدار و جدی این روزها هم چنان ناآرام و آهسته و در انزوای فریادگر خود ، حرکت می کند. آهنگرنژاد در این مجموعه دلبستگی خود را به ادبیات قومی ـ کُردی ـ نه به طور عمیق و تخصصی بلکه با استفاده از واژگانی به جا و استخوان دار و پر مفهوم ، نشان داده است. او پیشتر در مجموعه ی موفق » نه رمه واران « پایگاه و جای گاه شعری خود را در این عرصه تثبیت و استوار نموده است. در این مجموعه نیزهمان احساس زیبا ، ساده وغنی ادبیات کُردی آشکارا به چشم می خورد . جسارت شاعر ستودنی است . او در به کارگیری کلماتی که دنیایی تعریف شده در جغرافیای خاص دارند را با مهارت و جسارت ، چنان ترکیب و جمع بندی نموده که به جرأت می توان گفت نه تنها اثری منفی برشعر نمی گذارد ، بلکه به درک و فهم بهتر و مطلوب تر آن نیز کمک می کند. کلماتی چون »هوره علی نظر ، سیمره ، چوپی ، سیروان ، هناره گل هناره ، روله ، کلاش و...«
شاعر آموزگاری است که » اسکلتش لانه ی پرنده هاست « او تعهد را در شاعرانگی اش جاری کرده است . همان شاعری است که مفهوم و محتوا و معنا و دغدغه های انسان معاصر آسمان اندیشه هایش است . او در این اندیشه در چهارچوب بازی های زبانی گرفتار نمی شود. آنجا که دل گرفته گی ها و دلواپسی ها و محدودیت های انسان غمناک را این گونه فریاد می کشد : » از این به بعد تا هزاره ای دور / در دفتر تمام روزنامه ها / به جای پنجره / کروشه باز و بسته می شود.«
پنجره ی شاعر کروشه ای شده که کلمات پنهان را نشان می هد. شاعر مغموم ، تمام دنیایش را به پنجره ای داده که با از دست دادن آن ، کروشه را به جای پنجره باز و بسته می کند.
شاعر ، گاه از زندگی احساس خستگی می کند. از روزمرگی و یکنواختی زمان ، بی حس و کرختمی شود. گاه چنان غم نوستالوژی او را می آزارد که ناچار می شود به همان کلماتی پناه ببرد که لحظه ای او را به ایده آل دل خوش کنند.
»آسمان اینجا را نمی شود عوض کرد ؟ / راستی نمی شود کلاغ تعطیل شود ؟ / کوه بیارامد / باد در گوشه ای بنشیند و خود را مرور کند ؟ / مرگ به مرخصی برود و زندگی از دستان رنج پیاده شود.«
شاعر از زندگی و تصاویر امروز خسته شده از داد و فریاد و هیاهوی سیاه ، دلش هوای آسمانی دیگر و صاف و آبی کرده که با تمام آسمان های دیگر فرق دارد. بی شک این خواسته ریشه در همان احساس ساده و پاک روستایی شاعرانه ی شاعر است که دلش در گرو طراوت صفا و صمیمیت و مهربانی روستاست. شاعر دلش می خواهد که آسمان دست احساسش را بگیرد تا او لحظه ای بیارامد و احساس خسته اش را به دنیای دیگر از جنس آرامش در روزهای نیامده بسپارد . » در میانه ی این متن / عطر لیمو و الوند جاریست ...« اما افسوس که عمر این خواستن آبی ، کوتاه است و لطافت و شاعرانگی آن را به پایان می رسد.
» آن سوی خط اما / پروانه ای نمی وزید . «
آهنگرنژاد به ذات و اصل کلمات که همانا اثر بخشی مطلق و جان بخشیدن به اندیشه ی حاکم بر سطرهاست ، کاملاً آگاه است . او سازنده ی زبردست ترکیب های پر طراوت و شاداب کلمات است. به گونه ای که مفاهیم عمیق و غنی را در دنیایی جذب و خلاق و نو به نمایش می گذارد.
ترکیباتی چون » چهارشنبه ی قرمز ، ترافیک سبز درختان همیشه ، دشت برفی عریان ، گوش جاده های زمین ، روی چشم های آبی جمعه و ... « شاعر با تمام این کلمات متعالی ، به سادگی نیز گرایش دارد آن جا که اندکی زبان شعری اش به زبان گفتار نزدیک می شود :
» ... به ایستگاه کودکی می رسند / در خیال صندلی شکسته ی کلاس دوم / تصمیم کبری را می خوانم ... «
» ببخشید ! / می شود شما را / با طعم بلوط های زاگرس حس کنم ؟ ! «
در دفتر دوم مجموعه ی طعم روزهای نیامده می توان 26 غزل استخوان دار و محکم زمزمه نمود . در این دفتر کم و بیش همان اتفاقات و پیامدهایی که در دفتر اول منعکس شده را می توان دید و خواند.
غزل » جهان شب بود ... « آسمان و فضایی تیره و تار دارد. شاعر با به کارگیری وزنی طولانی ، احساس گرفتگی و تسلط بر مخاطب را در بیت بیت آن تزریق کرده است و چه هوشمندانه این حس را به دنیای مخاطب القا می کند.
» تگرگ سنگ می بارید و سیل خون به دشت افتاد / فلک اما بقای عمر شیطان را دعا می کرد .«
در این غزل ، داستانی سوررآل می شود خواند . فضای این شعر کمی متفاوت و خاص است.
» تا می نویسم تیرگی « غزل غریبی است. نمی دانم شاعر را در این شعر چه شده است ؟ آیا او در این غزل می خواهد نیم نگاهی به تجربه ی ناموفق »فراغزل« داشته باشد و بیان دارد که این تجربه محکوم به شکست است و یا ... نمی دانم. شاعر در این غزل به دنبال چیست ؟ به دنبال کدام زبان شعری است ؟ آنجا که ارتباط میان بیت های پایانی با مخاطب تقریباً غیر ممکن دیده می شود.
تکرار حرف » سین « در این مجموعه بسیار دیده می شود و در هر دو دفتر ، شاعر به عمد از این حرف پر مفهوم در ادبیات معاصر با توجه به محتوا و مضمون ، به نیکی استفاده برده است.
آهنگرنژاد شاعر هوشمندی است . او در این مجموعه تمام توان مندی ها و پتانسیل های این ایام را به طور کامل بروز نداده و با این احتساب طعم روزهای نیامده مجموعه ای که از صداها و فریادهای انسان معاصر که جلیل آهنگرنژاد به درایت و دقت به طور احترام برانگیزی آن را به گلوی پرندگان شعرش سنجاق کرده است.
آخر کلام این یادداشت را به بیتی از غزل » و ... ناگهان شبیه برگ «
پیوند می دهم : ستاره های تشنه را دوباره آب می دهیم و نور و زندگی / و زنگ می زنیم به فرشته و سلام می دهیم به خدا.
پانویس :
1-چاپ اول ، ( تهران ، نشر الیاس ، 1385)
2-آورندگان شعر دشوار ، (مقاله) ، عمران پور ، لطیف ، شاعر و منتقد سرپل ذهابی که در سایت ادبی بلوط منتشر و سپس در هفته نامه ی سیروان و ... بازتاب یافت.
3- شعر»اسکلت معلمی که لانه ی پرنده است « ص31
4-ص46
6-ص44
7-ص71
8-ص44
9-65
10-ص51
11-ص97
12-ص87
13-عنوان بیانیه ای از بیژن ارژن شاعر کرمانشاهی که به طور کامل در یکی از شماره های مجله ی شعر حوزه های هنری تهران چاپ و منتشر شد.
نظرات ().
.
مرگ در خيال آسودهی قطار
نگاهی شاعرانه به مجموعه شعر « طعم روزهای نیامده » انتشارات الیاس
اثر: جلیل اهنگرنژاد / شاعر مجموعه شعرهای نرمه واران / طعم روزهای نیامده
نوشتهی : علی الفتی
مقدمه : اين مطلب را به دوراز هر گونه غرض ورزي و جداي از تعارفات و حساب هاي شخصي مي نويسم. باشد كه در سال جديد دوستان ادبيات را نظرگاه شخصي خود ندانند و آن را متعلق به همهی مردمان سرزمين خود بدانند . چه زيباست كه اين وجه تمايز را رعايت كنيم و انديشه يكديگر را كه حاصل زحمات و از دست دادن فرصت هاي مادي زندگي تك تكمان بوده است بدانيم. به اميد آن روز ...
شايد كمي دير است كه دست به قلم شده ام ولي به گمانم فرصت خوبي است وقتي نظر ديگران را هم خوانده باشم و شروع به نگارش متني كنم. وضعيت نقد دركشور ما روز به روز به ورطهی نابودي نزديك مي شود و به همين خاطر منتقدان سعي مي كنند باديدگاه هاي خود و تعاريفي كه از شعر دارند به نقد و جراحي شعر بپردازند. البته اين عقيده را دارم كه نقد در هر زماني مي تواند وجود داشته باشد و نياز به ريشه داشتن يا قدمت خاصي ندارد و صبحت كردن در مورد هر پورسه اي بستگي به شرايط و زمان و مكان حادثه مي باشد .
جهاني كه امروز در جريان آنيم مي تواند و توانسته است آبستن نظرياتي عجيب و قريب باشد امروزه ما شاهد تغيير نظرها در بين بزرگترين فلاسفه ، سياسيون و جامعه شناسان هستيم كه جاي نبت گرايي را تحكيم مي كند. مگر ما چقدر مي توانيم از يك متن توقع داشته باشيم ؟ مخصوصاً شاعران جوان كه هنوز زنده و پويا هستند و هر روز فضاهاي تازه تري را تجربه مي كنند و به يقين نمي توانيم پيش بيني كنيم كه يك شاعر يا نويسنده چطور و چگونه مي نويسد ؟ شعر امروز ايران پس از شكستن تابوي مركز نشيني ، در بين شهرستاني ها تجزيه شده و نمي توان جغرافياي خاصي براي آن درنظر گرفت . اين دهه و كارنامه هايي كه منتشر شده و گاه در دست راست و چپ شاعران قرار دارد ، اين فرصت را به ما مي دهد كه دست از تهران بشوييم و آن مكان تبليغي را كم كم از اذهان حذف كنيم. نوشتن در اين دهه بسيار دشوارتر از دهه هاي گذشته است . اواخر دهه هفتاد توأم با هيجان وسيع روزنامه اي و استفاده بيشتري از رسانه ها نسبت به دهه هاي گذشته بود. اتفاق عجيب رسانه هاي الكترونيكي با حفظ فرصت هاي زماني عرصه را براي بسياري از اهل قلم آسان كرده است . كوچ كمتر شاعران به دلايل مختلف ادبي نيز شهرستان ها را غني تر مي كند و در اين ميان عرصه انتشارات روزنامه اي و كتب و مجلات در شهرستان ها راحت تر شده است.
دركرمانشاه آنروزها چند صفحه ي ادبي ، صفيرغرب ، باختر ، بيستون ، ابوذر با ترافيك وسياع شاعران مواجه بود و دبير سرويس هاي ادبي با دلگرمي بيشتري ادامه مي دادند ، ولي امروز وجود انبوه روزنامه هاي محلي مخصوصاً در كرمانشاه و دارا بودن صفحه ادبي در هر كدام از آن جرايد كمي اطلاع رساني ادبي را كمرنگ و بي مزه كرده است . البته من اين را به فال نيك مي گيرم
و اما جريان شعر آزاد كرمانشاه شعر آزاد در كرمانشاه اگر چه قدمت بسياري دارد و به طور كلي ما كرمانشاهي ها در گذشته هاي دور پيشتر از نيما و جمالزاده با وجود افرادي همچون لاهوتي و ميرزا باقر خسروي سهم عجيبي داشته ايم ولي متأسفانه افراد انگشت شماري بوده اند و اين جريان جريان ستاره اي بوده است و انصافاً افراد توانايي به ادبيات ايران معرفي كرده ايم . اصغر واقدي ، عزت اله زنگنه ، تقي رشيدي ، محمد جواد محبت ، فريبرز ابراهيم پور ، اسكندر آزادي ، عبدالرضا رادفر ، كوروش همه خاني ، حسن نجار ، فرهاد حيدري گوران ، فرياد شيري ، جليل الياسي ، ميترا ياقوتي و … دوستاني ديگر كه مرا به حافظه بدم ببخشند.
من نمي خواهم به آسيب شناسي اين قضيه بپردازم هرچند نوشتن در مورد ادبيات كرمانشاه جرأت خاصي مي خواهد و كار آدم حقيري مثل من نيست. شعر آزاد كرمانشاه دارد وسيع مي شود زماني عبدالرضا رادفر منظومه گم بودگي را هفت سال پيش چاپ كرد. جبهه هاي مخالف زيادي در اثر عدم فهم و موافقان زيادي در اثر ترس از عدم فهم پيداكرد. ولي در حقيقت آن مجموعه يكي از جدي ترين مجموعه هاي شعر دهه هفتاد ايران بود كه متأسفانه رادفرپس از آن مجموعه اي چاپ نكرد و يا عدم وجود كتاب هاي كوروش همه خاني كه تعدادي اندك از اشعارش در جرايد چاپ مي شد يا عدم ارتباط فرياد شيري و فرهاد حيدري گوران و سكوت حسن نجار به شعر كرمانشاه ، لطمات زيادي براي شعر آزاد بود. مسأله ديگر عدم كتابت شعر شاعراني چون محمدجواد محبت ، اسكندر آزادي ، عزت اله زنگنه ، فريبرز ابراهيم پور ، فضاي شلخته اي به وجود آورد و شاعران جوان و از راه رسيده به سمت و سوي شعر كلاسيك رفته و چه استعدادهايي كه از بين رفت و شعرشان از كوچه هاي كرمانشاه بيرون نرفت جز چند جوان غزل پرداز . ولي اكثريت دوستان سرخورده و فعلاً متوقف اند و اين مصيبت بزرگي است و گناهي نابخشودني . شايد اين حرف خاطر خيلي از دوستان را آزرده كند ، ولي تجربه و تاريخ ادبيات بعداً با اين حرف مهربان تر برخورد مي كند. كرمانشاه و غزل هاي نازنين اش كه انصافاً نهايت غزل است ، جزيره اي است با اطراف كاملاً غريبي .
طعم روزهاي نيامده چگونه است ؟ جليل آهنگرنژاد چهره اي آشنا براي همه ي ماست . شاعري كاملاً انرژيك كه علاوه بر توليد ادبي اش خدمتگزاري كوشا براي شعر كرمانشاه بوده است. جليل در انتشار كتابش حرفه اي عمل نكرده است و چاپ دو مجموعه شعر آزاد وكلاسيك در يك كتاب كاري حرفه ای نیست .من نيمي از كتابش را با تعمق خواندم . نيمه اي كه به من مربوط بود ، طعم خاصي داشت و به سؤال بالا اينگونه جواب مي دهم . درنيمه ي اول 41 شعر كوتاه مي بينم كه هر كدام با نامگذاري هاي خوبي ما را به خوانش كتابش دعوت مي كند. متأسفانه در ايران هميشه بحث مدرنيته دستوري را با مدرنيته شعري اشتباه مي گيريم و اگر نامي از شعر مدرن برده مي شود انحصاريت هاي مدرنيسمي ، را ملكه ذهن خود قرار مي دهيم . بايد عرض شود « نوشتن در دوره مدرن » كه حرمت شعر و ادب را فراتر از فلسفه ـ جامعه شناسي ـ سياسي بدانيم. ياد جمله اي از« برتون » افتادم . روزي كه مانيفست سورئاليم را ارائه داده بود و « ازراپاوند » بزرگ به او مي گويد : « اين سورئالي كه مي گويي چيست ؟ » وي شروع به تشريح مي كند ازراپاوند با لبخندي به او جواب مي دهد كه پيشنهاد مي كنم شعرهاي مرا بخواني تا بيشتر سورئال شوي و بدرستي در آن زمان دهه اي از انتشار كوانتوم هاي ازراپاوند گذشته بود همان شعرهايي كه باعث حضور او در دارالمجانين شد . اينجاست كه شعر پروسه اي جدا زا همه چيز است و زلاليت لحظاتي كه گاهي براي شاعر هم عجيب و قريب است ـ شعر را مقايسه نكنيم ـ آن را خوب بخوانيم فقط …
در دهه هشتاد آثاري كه منتشر شده است ، فضاهايي متنوع تجربه مي شود . جليل آهنگرنژاد هم در اين دهه كسي است كه با ذهن و انديشه ي خاص خود راه ادبي اش را ادامه مي دهد. حتي اين فرديت خاص او در شعرهاي كُردي اش به چشم مي خورد اين ذهن اوست و مباركش باشد تبريك مي گوييم. چيزي كه در اين مجموعه بيشتر برايم جلب توجه كرد ، حضور تنها يك شاعر با اقتدار تمام است اين اشعار (منولوگي ) هستند . يعني تنها يك راوي دارد شاعر تنها روايت كننده آن است او كاريزمايي شكست ناپذير در تمام شعرهايش است . شايد اين حرف عجيب باشد مگر چند نفر مي تواند رواي باشد يا غير از شاعر چه كسي مي تواند حضور داشته باشد ؟ در خيلي جاها شاعران عرصه را براي حالات و كلمات رها مي كنند ولي در اين 41 و يك شعر فضا در انحصار شاعر است و حكمران تمام شعرهايش است. عدم حضور عاطفه يا جابجايي رمانتيسم با نوستالوژيك عاطفه در اين اشعار جاي خود را با نوستالوژي عوض كرده اند و اين جا هم ويژگي دوم اين مجموعه است . اصولاً شاعران عاطفه را چاشني شعرهايشان مي كنند و باعث برانگيخته شدن مخاطلب به هر شكل مي شوند كه در اين جا با جسارت تمام با نوستالوژي جغرافيايي خاص تعارضي كاملاً محض و متقاعد كننده كاربرد دارد و شعر آهنگرنژاد را متمايز از بقيه مي كند.
آيا اين اشعار ژورناليستي هستند ؟ به نظر من اگر هم باشند هيچ ايرادي ندارد . در جهان امروز مگر تفكرات مك لوهان و رسانه براي جهاني شدن تصميم نمي گيرد ـ گزارشات متعدد خبري در اين مجموعه ما را با پروسه اي مواجه مي كند كه مجبور مي شويم با نگاهي رسانه اي با علم كامل در مورد رسانه به قضاوت بنشينيم.يعني اگر كسي مي خواهد در اين مورد حرف بزند بايد تسلط و آگاهي كافي در مورد رسانه و نقش آن داشته باشد ـ يك خبر ـ يك شبه خبر يا گزارش چقدر مي تواند ماندگار باشد . من مي گويم خيلي اخبار برخلاف نامشان ماندگارترين بحث اند و اهميت خبر نقش وسيعي دارد البته ويژگي خبر را نبايد با ذائقه ي خود بسنجيم اين اشعار كاملاً بي طرف و بدون ارزش گذاري اند كه جليل در اين جا هم موفق است و زبان اين شعر و ويژگي اش اين است نمي تواند دروغ بگويد ( كسي دوست ندارد گيرنده اش را خاموش كند ) در اين 41 و يك شعر به تركيبات تازه اي برمي خوريم كه در نوع خود كم نظير اند و اين تركيبات اند كه مانع از مرگ رمانتيسم در مجموعه شعر مي شوند.
خيلي جاها شنيده ام كه اين مجموعه بومي گرايي است ولي به نظر من اين حرف كاملاً درست نيست استفاده از بعضي واژگان محلي به معناي بومي گرايي نيست تنها مفاهيم بومي مي توانند دست به بومي گرايي بزنند زماني كه شاعر بتواند باورها و عقايد و ويژگي هاي غير مشترك بابوم هاي ديگر در شعر استعمال كند آن وقت وارد فضاي بومي مي شود ـ تي اس اليوت را كه مي خوانيم كاملاً در فضايي بوم شعرش قرار مي گيريم و از جايمان كنده مي شويم و به سوي سرزمين ديگر مي رويم اين استفاده از واژه هاي محلي است كه هيچ ايرادي نداردو كاملاً عادي است . لحن با زبان متفاوت است زبان شعر اين مجموعه كاملاً عادي و سالم است و نمي توانيم به آن ايراد بگيريم چون شعرهاي تك گفتاري چنين ويژگي اي را دارند و مي بايست چنين باشند يا در حقيقت اين نوع اشعار زبانشان را خودشان انتخاب مي كنند نه شاعر ولي لحن در اين اشعار گاهي خشك و بي روح است يعني عدم وجود تم يا ريتم موسيقي بيروني مسئله اي بود كه آهنگرنژاد مي توانست بيشتر به آن بپردازد و شايد هم دراثر ويرايش زياد و شستشوي بيش از حد كلمات و قد و نيم قد كردن آن لحن خود را ضعيف نشان مي دهند اين است كه ما در خوانش اشعار گاه دچار مشكل مي شويم.
در خيلي جاها كلمات مجال را از مخاطب مي گيرند و به راحتي نمي شود از آنان عبور كرد كلماتي كه هر كدامشان مي توانستند معناهاي ديگري داشته باشند ولي با دستور شاعر فقط حرف خود را مي زنند اين يك خودخواهي شاعرانه است و شايد نوع تازه اي از شعر كه كلمات زبان بسته قابليت هاي ديگر خود را از دست داده اند و شايد ذهن من است كه با چنين عملي موافق نيستم. جليل بايد به كلمات اطمينان بيشتري كند و آنان را در اوهام و اذهان خاص حضور دهد ونگران شكست امپراطوري اش در بين واژگان نباشد.
مخاطب اين مجموعه بايد چندبار خوانش كند و جالب اين است كه هر باربيشتر مي تواند با شعر آشنا شود در اين مجموعه اخباري نهفته است كه خيلي از ما ساده از كنارش مي گذريم . مكان هاي شهرـ، عملكرد افراد كارهاي عجيب و قريب رفتار خنده دار بعضي از آنها ـ اشيايي كه مي خواهند به آنها اهميت دده شود ، حوادث تاريخي اتفاقات روز و مسائل و مشكلاتي كه گاه خودمان به وجود مي آوريم و با آنها زندگي مي كنيم ، اگر بخواهم اين موارد را توضيح دهم خيلي طول مي كشد و عنان متن از دستم خارج مي شود اين مجموعه خيلي شلوغي است و در هر شعر و سطرسطرش عملكردهاي نهفته است و اينجاست كه مي گويم جليل مي بايست اين مجموعه را مستقل چاپ مي كرد و دوگانگي لطمه بزرگي براي هر دو مجموعه است و اين حرف من و تازه اي نيست.
طنز و پارودي ( Parodi) در اين مجموعه رگه هاي ظريفي از طنز حضور دارند كه پارودي گونه به تماشاي اتفاقات روزمره نشسته اند كه ويژگي خاصي به اين مجموعه داده است اغلب به شكلي اشاره مي شوند بسيار نيز شبيه گرفتن يك ماهي هرچند محكم آن را گرفته باشي از دست تو فرار مي كند و در بسياري موارد باعث تبرئه شدن شاعر مي شود انگار او مأمور و معذور است و بايد به تصويربرداري از اين واقعيت ها بپردازد او قضاوتي ندارد فقط گزارش مي كند البته تلفيق خاصي كه از طنز و پارودي شده است بسيار قابل توجه است. حضور يك معلم او از اسامي و اشياء شخصي و افرادي كه بيشتر با آنها در ارتباط است بهره خاصي برده است به كاربردن واژگان همچون نمره ، ثلث ، معلم ، تعطيل ، مدرسه ، واژه ، جمعه ، گزينش ، نقاشي ، مداد ما را به ارجاعات خاصي مي رساند كه خاستگاه اشعار متعلق به معلمي است كه با تكرار سروكار بسياري دارد و رفتاري كاملاً كليشه اي و عادت وسيعي كه با كاربرد اين كلمات دست به اثبات شخصيت ها و اعتراف آن در اكثر اشعار مي زند كه كاملاً طبيعي به نظر مي رسد.
مخاطب ؟! خواننده ي امروز كم شعر مي خواند حتي خود شاعران آثار يكديگر را اغلب نمي خوانند و يا با ذهنيت خود پيش مي روند و اين اسيب جدي شعر امروز ايران است . البته حجم وسيع كتاب ها و انبوه مجموعه ها دليل خاصي براي اين آسيب است . مخصوصاً شاعر در كنار تو باشد و بارها با او مراوده داشته باشي و با خصوصيات اخلاقي و عملكرد او آشنا باشي اين است كه اين مجموعه شعر را شايد خارج از استان بهتر از ما بخوانند و موجب مشكلاتي (در حیطهی اندیشه ورزی ) هم بشود كه كاملاً طبيعي است و جاي نگراني ندارد به هر حال هر كس نظري دارد و كتابي كه چاپ مي شود ديگر متعلق به صاحب اثر نيست قطعاً جليل آهنگرنژاد هم بعد از اعصاب خوردي هاي به اين حرف رسيده است و لبخندي به دوستان منتقد و مخالفش مي زند و بايد چنين باشد.
بعضي اشعار و سطرهاي تازه و ماندگار يكي از عادات من كه هميشه با دوستان در مورد آن حرف مي زنيم اين است / من دنبال سطرهاي تازه و شعرهاي خاص هستم و كاري به كل كتاب ندارم و مهم لذتي است كه در پايان خوانش كل سطور دارم در اينجا به اين سطرها و شعرها بسيار زيبا اشاره مي كنم و يادداشتي است كه هميشه از مجموعه برمي دارم:
1- شعر اسكلت معلمي كه لانه ي پرنده هاست ( ص 31) 2- شعر كفاش خيال مي كند ( ص 36 ) 3- شعر من غسل نكرده است ( ص 40) 4- شعر مردي بي سر جاده را در جيبش مي ريزد ( ص 41 و 42 ) 5- شعر اينجا بجاي پنجره كروشه باز و بسته مي شود ( ص 45 ) 6- شعر روز آخر پرندگان ( ص 48 و 49 ) 7- شعر كبريت ( ص 54) 8- شعر آنسوي خيال الوند ( ص57 ) 9- شعر چقدر طعم چهارشنبه مي دهي ( ص 63 ) 10- شعر كلنگي به آسمان پرتاب مي شود ( 67 ) 11- شعر كدام ازل آبي رنگ ( ص 73 ) 12- شعر جنگ ويزاي سيروان و سيمره و الوند است ( ص 75 ) 13- شعر پشت ديوار نقاشي ( ص 77 )
14- من به زندگي ربطي ندارم و / پرستوها ديگر حاجي نمي شوند و (ص8) 15- پنجره از مي ترسد سياه مي شود / او كتاب را مي شويد و / پارا مي شود و / (ص 10) 16- لطفاً ادامه را بدهيد ( ص 10 ـ نام شعر هم مي باشد ) 17- شعر باران بدون پاسپورت ص 19 18- شعر پرندگان كاج هاي جهان ص 30 19- اين صندلي / هميشه طعم روزهاي نيامده مي دهد / اين روزهاي نيامده / هميشه عطش پرنده مي بارانند اين پرنده ها هميشه تشنه ي تو اند (ص 24) 20- آقا / مي شود در خيال آسوده ي اين قطار مرد ؟( ص26) 21- در ميدان مصدقي كه بوي نفت مي دهد / و ادكلن و ماتيك / تو پشت پنجره اي كز شده اي / بي كه فكرت بر كاشاني ببارد ( ص28) 22- در زير برگ سپيدارهاي جهان / بيني نمي رويد ( ص 29 ) 23- راستي / تو مي دانستي / اين قتل زنجيري ندارد / كه به خواب سپيد من بسته شده باشد ؟ ( ص 30) 24- از هميشه هاي تا هنوز / از پنجه هاي چنار پير همسايه / بوي گلوي « عين القضات » مي آيد ( ص 30) 25- عروسكهاي سارا / هميشه با اين آرزو به خواب رفتند / كه « اي كاش زمين از روستاي ما آغاز مي شد / و بهار از « بره كو » / و عشق / از كنار چشمه ي « كيخسرو » ( ص 52)
بی شک حضور رسمی جلیل آهنگرنژاد را در جرگهی آزاد نویسان این دیار به فال نیک می گیریم و چشم بر موفقیت هیچکس نمی بندیم و با کلام لسان الغیب به ژایان می رسانیم که :
مکارم تو به آفاق می برد شاعر !
از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار
نظرات ()خميربازی با کلمات
نقدی بر مجموعه شعر طعم روزهای نیامده
به قلم : آرش شفاعی
کرمانشاه اقليم شاعرپروري است. اين ادعا را مي توان به راحتي و با به خاطر آوردن نامهايي از شاعران دهه هاي اخير اين استان ثابت کرد ؛ شاعراني که به رغم اشتراک در فضاي جغرافيايي ، فضاهاي فکري و ويژگي هاي ادبي و شعري مخصوص به خود را دارند.
جليل آهنگرنژاد شاعري از همان خطه است ، با امتيازات زباني و فضاهاي شعري مخصوص به خود که حاصل تجربه هاي شاعرانه اش را چندي است در «طعم روزهاي نيامده» به مخاطبان عرضه کرده است. مي دانم که توصيه کردن و رهنمود دادن منتقد به شاعر، ماهيتا کاري نادرست است اما نمي توان از وسوسه اين که شاعر را به دور شدن هر چه بيشتر از فضاي فعلي غزلهايش دلالت کنم ، بپرهيزم!
طعم روزهاي نيامده از دو دفتر تشکيل شده است: فرشته اي کردي پوش و خوابهاي ناشناس که اولي مجموعه سروده هاي آزاد اوست و دومي غزلهاي شاعر.
مقايسه اي اجمالي ميان دو دفتر بوضوح نشان مي دهد که شاعر در دفتر دوم تا چه حد از توانمندي هاي خود به نفع رعايت وزن و قافيه و اسلوب شعر دست کشيده است و هر جا که به ياد دغدغه هاي نوآورانه اش افتاده است چگونه غزلي مثل «تا مي نويسم تيرگي...» را سروده است که کاش نمي سرود.
اين چند بيت را به صورت اتفاقي از چند غزل آهنگرنژاد انتخاب کرده ام ، بخوانيد:
زمين نثار روي کلاغهاي تاريک / بيا بيا بکوچيم از اين حصار مجهول يا: ظلمت آباد مخوفي است جهان بي رويت / بي تو لب تشنه گل لهجه يک فانوسم
يا:
شبي که ماه نو شراب کوچ را سر کشيد / صداقت از ميان ما پرنده گشت و پر کشيد
به نظر شما، اين فضاها، بيان و ترکيبات خوني براي ادامه حيات دارند؟ اين نمونه ها را تنها به تصادف برگزيدم. مي شود باز هم از غزلهاي آهنگرنژاد مثال بيرون آورد، منتها بايد به ياد داشت او اصولا شاعري است که نه در مضمون پردازي يا عاطفه ورزي قابليت دارد، بلکه عرصه خودنمايي او در رويکرد متهورانه و برخوردهاي او با زبان است که در شعرهاي سپيدش اتفاق مي افتد.
شعر او، زبان محور است و دست بردن هاي او در دستور و رفتارهاي بي پروا با کلمات است که باعث مي شود او شاعري خود را عرضه کند، به همين دليل هم هست که «بايد»هاي قالب کلاسيک دست و پاي شعر او را چنان مي بندد که ديگر اين گونه سطرهايي در غزلهايش نمي بينيد:
اين صفر زخمي / در کارنامه هيچ پرنده اي پرپر نمي زند!
يا:
ساعتم را روي چشمهاي آبي جمعه / کودک کرده بودم / که زنگ زد تلفني / که در آن سوي خط پروانه اي نمي وزيد/ آهاي خانم! / نام اين کوچه ها را/ نمي شود. اشتباه گفت؟...
واژه ها براي آهنگرنژاد دربسياري از موارد بيشتر از آن که به دليل روابط دال ومدلولي مورد توجه باشندبه شکل ابزاري براي بازي هاي جديدترجلوه مي کنند |
واژه ها براي آهنگرنژاد در بسياري از موارد بيشتر از آن که به دليل روابط دال و مدلولي مورد توجه باشند، به شکل ابزاري براي بازيهاي جديدتر جلوه مي کنند. او کلمات را مثل خمير اسباب بازي کودکان ورز مي دهد، کم و زياد مي کند و سعي مي کند با ادامه دادن رابطه هاي زباني و معنايي کلمات در امتداد شعرهاي خود، از همه ظرفيت هاي واژه سود ببرد. مثلا در اين سطر پتانسيل شعري از کلمه «دالاهو» آغاز مي شود، کلمه اي که از يک سو مدلول به تصوير آشناي کوهي در زيستگاه شاعر است و از ديگر سوي اين واژه در ذهن شاعر ادامه يافته است تا به اينجا رسيده است که:
اين کوه / سيد نيست / اما تا نام «دالاهو» را مي شنود/ چقدر «هو هو» مي کند!
البته اين نگاه فرم انديشانه به سرانجام زيبايي شناسانه اي نمي رسد چرا که مصرف شدن همه توجه و انرژي شاعر به کشف ظرفيت هاي واژگان و اصرار بر اجراهاي تازه در جاي گذاري آنان در متن ، باعث شده است که آهنگرنژاد از معيارهاي زيبايي شناسانه غافل بماند و از ياد ببرد که هر رابطه اي از دل مجموعه اي از چند واژه بيرون کشيده شود، لزوما موجد لذت هنري نخواهد شد بلکه گاه نتيجه معکوس حاصل او مي شود.
به رو بودن تلاش شاعر براي بيرون کشيدن يک رابطه نا مکشوف معنوي از دل کلمه مصدق که هم نام مکان وهم نام شخصيتي تاريخي است و بعد، پيوند دادن آن با واژه هاي نفت و کاشاني را بنگريد: از خط واحد اتوبوسي / پياده مي شود / در ميدان مصدقي / که بوي نفت مي دهد و ادکلن و ماتيک / تو پشت پنجره اي کز شده اي / بي که / فکرت بر کاشاني ببارد /...يا اينجا که سعي در رديف کردن کلماتي که در آن حرف «ت» باعث سقوط شعر شده است:
يک دختر چشم آبي قديس / ذهن درختان سرزمينم را / از طنين طناب و تهمت و تابوت / غسل نداده است.
توجه شاعر به اجراهاي زباني و صرف کردن انرژي براي بهره گيري حداکثري از همه ظرفيت هاي تک تک واژگان اثر گاه باعث شده است او در جمع کردن و سر و شکل دادن به يک انسجام هنرمندانه توفيق کامل نيابد به عبارت ديگر پازلهاي پراکنده اي که هر کدام با صرف انرژي و زمان بخوبي شکل يافته اند، نتوانسته اند در چينش متناسبي در کنار يکديگر يک ساختار منسجم بسازند.
براي مثال مي توان به شعر «مردي بي سر جاده را در جيبش مي ريزد» اشاره کرد. شعر با تصويري از شاعر که پنجره را کنار مي زند و زني که در کوچه طفلي دوسر را در ميان باد و بي قرار مي زايد شروع مي شود تا به آنجا مي رسد که:
کوچه را / بي اجازه باد / کنار مي زنم / در خيابان شما / مردي بي سر جاده را در جيبش مي ريزد / شهر را / که دور از سوت پاسبان ها / کنار مي زنم / در زيرزمين شما / اسکلت هايي بر دوش مردگاني سياه / به خيال کاميوني مي ريزند.../ از اينجا به بعد ناگهان همه انرژي شاعر در ارائه اثري قابل اعتنا و پرخون ته مي کشد. به پايان بندي شعر که مي رسيد:...که فردا / در خيابان هاي تلخ نيويورک / درختاني سياه مي کارند / براي امپراتوري / که بوي پوتين و خون و تابوت مي دهد....
مي بينيد آن تصاوير و فضاسازي سياه اما موثر، به پايان بندي تکراري و بي جاني رسيد و چگونه شاعر ناگهان فضايي را که براي رسيدن به يک پايان ضربه زننده و تامل آفرين تمهيد چيده بود، با بياني رو و بي جان بهم زد؟ شعر جليل آهنگرنژاد از اين ضربه هاي ناگهاني و افتهاي غيرقابل توجيه خالي نيست.
به نظر مي رسد او بيش از هر چيز نيازمند آن است که نگاه جزيي نگر خود را نه به پاره هايي محدود و معدود از اثر، بلکه به کليت ساختار شعرش تعميم دهد.
نظرات ()طعم شعرهاي آينده
فرياد شيري
يادداشتي بر مجموعه شعر « طعم روزهاي نيامده»
سروده ي جليل آهنگرنژاد
اشاره :
شعر امروز كرمانشاه ( سواي فضاي موفقيت آميز غزل سرايان اش ) در عرصه ي شعر سپيد نيز در مسير جريان طبيعي شعر مدرن ايران قرار گرفته است و طي چند سال اخير شاهد ارائه ي آثاري در خور توجه از سوي شاعران اين ديار بوده ايم ؛ آثار قابل تأملي كه نشان مي دهد شعر كرمانشاه از سلطه ي پدر سالاري حاكم رها شده و وارد مرحله ي تازه اي شده است.
از آنجا كه ادامه ي اين راه ، بي خطر نخواهد بود ، ناچاريم از فرصتي كه به واسطه ي فضاي بحراني شعر امروز ايران ايجاد شده است ، نهايت استفاده را ببريم و به بازخواني و نقد اصولي شعر اين ديار بپردازيم . ( البته نه آنگونه كه برخ ياز دوستان به تخريب همديگر مي پردازند و به جاي نقد آثار ارائه شده به كنكاش در زندگي خصوصي همديگر مي پردازند ! )
من اما از منظري ديگر و نه از دور كه نزديك تر از مؤلف ، قصد دارم به خوانش شعرهاي قابل تأمل شاعران كرمانشاه بپردازم. براي شروع ، مجموعه ي » طعم روزهاي نيامده « را انتخاب كرده ام كه تازه ترين كتاب منتشر شده از سوي شاعران كرمانشاه است.
در فرصت هاي ديگر به خوانش شعرهاي علي الفتي ، علي كاكاوند و ... ديگر دوستاني كه آثارشان در دسترس است خواهم پرداخت.
پيش از آنكه به خوانش شعر جليل آهنگرنژاد بپردازم ، لازم است نگاهي داشته باشيم به وضعيت شعر امروز ايران و تحولات آن در يكي دو دهه ي اخير :
با نگاهي به آثار ارائه شده در دهه ي شصت ، چنين استنباط مي شود كه شاعران حرفه اي و فعال اين دهه پس از تحولات سياسي و اجتماعي كشور ، دو هدف را مبناي كار خود قرار دادند :
1- ادامه ي حركت ناتمام امامردمي و نوگراي انقلاب مشروطه
2- اجراي پيشنهادهاي راهگشاي نيمايوشيج.
و با اين ديدگاه و هدف نوگرايانه ، مؤلفه هاي تازه اي به شعر اضافه كردند كه مهمترين آن عبارت است از :
1- گرايش به شكل هاي روايي
2- گرايش به زبان ساده و توصيفي
3- گرايش به بيان جزئيات و جايگزيني آن به جاي كلي نگري
4- تقويت گرايش ابژكتيو در مقابل بيان هاي سوبژكتيو
اين مؤلفه ها در دهه ي هفتاد به صورت جدي تر مورد توجه شاعران قرار گرفت و نتيجه ي آن تكثر صداها و تنوع جريان هاي شعري در اين دهه بود. اگر چه به ظاهر نوعي ركود شعري و بحران گريبانگير شعر در دهه ي هفتاد شد ، اما جريان طبيعي شعر روندي منطقي و مثبت پيدا كرد و حتي شاعران اين دهه توانستند مؤلفه هاي تازه تري نيز به شعر ببخشند و به اجراهاي تازه و متفاوت روي آورند ؛ استفاده از عنصر طنز و شگردها و بازي هاي زباني از مشخصه هاي بارز شعر دهه ي هفتاد بود . ناگفته نماند كه انحراف از جريان طبيعي شعر و افراط در استفاده از شگردهاي تازه و تصنعي و نيز فراموش كردن فرهنگ قومي وطني ايراني و ... باعث شد خيلي از استعدادهاي شعر ما در اين دهه قرباني شوند.
لازم به ذكر است كه در دهه ي هشتاد نيز ما شاهد فعاليت همان گروه ها و جريان هاي شعري هستيم و تنها اتفاق مهمي كه رخ داده است ، تعديل و تقليل حركت هاي تصنعي و افراطي در حوزه ي زبان است . گويا همه به اين نتيجه ي مهم رسيده اند كه انديشه ي غني پينهان در زيرساخت شعر مهم تر و ارجح تر از بازي هاي تصنعي در روساخت شعر است و گويا چنين احساس مي شودكه ما داريم به نوعي شعر اصيل و مردمي نزديك مي شويم كه تلفيقي است از محور انديشه و زبان و سرشار از روح ملي و فرهنگ ايراني.
و اما باتوجه به آنچه گفته شد ، مجموعه شعر » طعم روزهاي نيامده « در خوانش اول براي » من « مخاطب موفقيتي برزخي ايجاد مي كند و مرا در تعليق قرار مي دهد. پس ناچاريم خوانش دفتر » خواب هاي ناشناس« اين مجموعه را كه اختصاص به شعرهاي موزون شاعر دارد ، به زماني ديگر موكول كنيم.
دفتر » فرشته اي كُردي پوش « از اين مجموعه اما به شعرهاي سپيد شاعر اختصاص دارد و مي تواند مورد بحث ما قرار بگيرد. در اين دفتر ، آهنگرنژاد سعي كرده است از مؤلفه ها و عناصري در شعر خود استفاده كند كه به نوعي عنصر غالب و مسلط شعر امروز مي باشند. گرايش به سادگي زبان ، استفاده از طنزي تلخ و گزنده و برخي موارد نيز جسارت در رفتار زباني و از همه مهمتر رويكردي بومي نسبت به روح شعر و استفاده از اين رويكرد در راستاي ساختن لحن و شگردهاي زباني و ... از جمله مشخصه هاي بارز شعرهاي دفتر » طعم روزهاي نيامده « است كه مي توان به اين نمونه ها اشاره كرد :
*
استفاده از ساختار و روح زبان كُردي كه منجر به ايجاد لحن شده است : ( لازم به توضيح است كه تنها استفاده از واژه هاي كُردي نيم تواند لحن بومي ايجاد كند ، بلكه با استفاده از فرمول و ساختار زبان مي توان به چنين لحظه اي رسيد.)
مثال 1 : [ شده بود كه زندگي آنجا كبوتر شود؟] / شعر»دختر چشم آبي قديس« ص40
مثال 2 : امشب چه خيال هاي عجيبي دوستم دارند / شعر» اي كاش زمين ... « ص51
مثال 3 : و پرسش كدام تاريخ را / كف دست نويسانده اي... / شعر » بي اجازه ي حضرت ... « ص69
*
استفاده از قيدها و حروف اضافه به جاي مضاف و مضاف اليه و صفت و موصوف و نيز جابجايي تركيب هاي اضافي و وصفي :
مثال 1 : در يك اصلاً ... / شعر » دختر چشم آبي ...« ص39
مثال2: در يك شايد عريان .... / شعر » از پنجه هاي چنار « ص 29
مثال 3 : در هر گزي چنين ... / شعر » اين صفرزخمي« ص13
مثال 4: در يك برفي زمين ... / شعر » روي اين پلاكارد ... « ص 58
مثال 5 : در اين فروردين روزها ... / شعر »شانه هايم بوي ... « ص 47
تذكر : همان طور كه در مثال هاي فوق مي بينيد ، انگار شاعر اصرار عجيبي روي تكرار اين نوع فرمول دارد و اگر چه شايد به قصد تأكيد چنين اصرار مي ورزد اما اين مي تواند در صورت تكرار به شعر لطمه بزند.
* جابجايي ضميرها و دست كاري نُرم زبان كه منجر به تغيير بار معنايي شعر مي شود :
مثال 1 : لطفاً ادامه را بدهيد ... / شعر »لطفاً ادامه را بدهيد « ص 10
مثال 2 : من موش را از مردگي زده ام .../ شعر » بي اجازه حضرت ... « ص 70
* استفاده از بازي ها و شيطنت زباني :
مثال : و تو / در اين گوشي نوكيا/ نوك ياكريمي را چيده اي/ كه او ... / شعر » اين صفر زخمي « ص14
تذكر : لازم به ذكر است كه بازي هاي زباني نبايد فقط به قصد شيطنت زباني اجرا شوند و همان طور كه در اين سطر مي بينيد بايد در خدمت شعر و كمك به بار معنايي اجرا شوند.
* استفاده از طنزي تلخ كه واقعيتي را مورد هجوم قرار مي دهد و فاجعه اي را گوشزد مي كند :
مثال 1 : خدا مي آيد و / از كوچه هاي صبح كه مي گذرد / دستمالي به بيني مي گيرد/ تا زا روزهاي سياه سياسي بدش بيايد.... / شعر » در جيب چپ يك گنجشك« ص33و34
مثال 2 : اين كفاش پير / خيال مي كند / »خسرو و شيرين« را يك نظامي نوشته است ... / شعر»كفاش خيال مي كند ... « ص 36
مثال 3 : بوي واكس تركي / سرگروهبان را هميشه مست مي كند / همان
مثال 4 : تا كليك مي كنم/ اين موس سامسونگ/ رنگ »بن لادن« مي گيرد و / دو دقيقه ي بعد / زندگي / Shat down مي شود @! / شعر » تاكليك مي كنم « ص60
* استفاده از شكل هاي روايي ( روايت هاي داستاني و ... ) :
مثال 1: شعر » در اين متن صداي » هوره « مي آيد ص65
مثال 2 : شعر » كلنگي به آسمان پرتاب ... ص 67
تذكر : البته شاعر مي توانست رابطه اي بينا متني با روايت هايي كلان داشته باشد و شكل هاي تازه اي از روايت را تجربه كند.
و اما مهم تر از همه ي اين ها ، دغدغه هاي انساني و متعهدانه ي آهنگرنژاد را در اين مجموعه شعر نمي توان ناديده گرفت.او سعي مي كند با محور قرار دادن دغدغه هايي والا و ارزشمند ، عملكرد جهان معاصر را در قبال ظلم ها و رنج هاي انساني به چالش بكشد و به ناچار خسته از اين همه روايت مرگبار در جهان ، به نقاشي كودكان معصوم پناه ببرد و پشت ديوار نقاشي گم شود :
پنجره ها را
كه پاك مي كردم ،
از نقاشي كاوه
تنها ديواري ماند و
ردّ انگشتان من !
فردا
در تمام روزنامه هاي جهان
مردي منتشر مي شود
كه پشت ديوار نقاشي پسرش
گم شده است !
نظرات ()نقدی بر مجموعه شعر طعم روزهای نیامده اثر: جلیل آهنگرنژاد
رها شدن در حوض یخ
به قلم: ابراهیم پویا
اين مجموعه را انتشارات الياس در 1200 نسخه با كاغذ مرغوب و صحافي نيكو منتشر كرده است . كتاب در اصل دو دفتر است كه به كاوه و آرش هاي آينده ( پسران شاعر) تقديم شده است.
در آغاز بنويسم كه بنده نام منتقد برخود نمي گذارم كه معنايي گسترده دارد و اگر گاهي مطلبي مي نويسم تنها مي توان نام يك نوشتار برآن نهاد .از طرفي بيشتر منتقدان شاعران ، نويسندگان ، فيلم سازان ، نقاشان و ... شكست خورده اي هستند چون در حركت خود ناموفق مي مانند ، به نقد نويسي روي مي آورند. البته هستند تعداد كمي نقاد اهل انديشه كه به راستي انديشه و قلم رسا و اميدوار كننده دارند. به هر حال دريابيم كه ادبيات جهش ناگهاني كرده و متحول شده است . نمي دانم كجا خوانده ام كه گفته اند : يك شاعر بايد جنبه هاي روان شناختي يا اجتماعي يا جنبه هاي مافوق طبيعي شاعرانه را مد نظر داشته باشد. بهتر است مثالي از ادبيات خودمان بياورم كه هميشه يك سر و گردن از بيگانگان بالاتر بوده ايم و مناسبات اجتماعي ، عدم توجه ... باعث شده است كه در زمان هايي ادبيات غني ما مهجور بماند ، به ياد بياوريم سخن اسعدي گرگاني كه در قرن پنجم هجري سروده است.
سخن بايد كه چون از كام شاعر
برآيد در جهان گردد مسافر
نه زال گونه كه در خانه بماند
بجز گوينده آن را كس نخواند
و به قول صائب
يك عمر مي توان از زلف يار سخن گفت
در بند آن مباش كه مضمون نمانده است
و اين بيت نمايانگر موضوعي عظيم است كه شاعران همواره دلشوره ي اين را داشته اند كه موضوع تازه تري به جامعه تقديم كنند و همين دلشوره ها باعث شده است كه به آسيب هاي روحي و رواني دچار شوند چون مي توان با آرامش و يكي شدن با طبيعت و مردم زيباترين موضوعات هنري را كشف كرد.داستايوسكي مي گويد : هر كه بيشتر بينديشد بيشتر مي بيند. و اين بينايي به بينايي دل هم بستگي دارد.و نكته ي ديگر اين كه پيش تر از اين جليل آهنگرنژاد با مجموعه شعر نرمه واران ، شعر و غزليات محلي با زبان كلهري به شاعران به ويژه اهل كتاب اين پيام را رساند كه نمي تواند و نمي خواهد از فرهنگ قومي و ايلي خود جدا شود و براي اثبات اين مسأله نرمه واران را چاپ كرد كه اميدي بود و جاي خود را در دلها باز كرد .
مسأله اي كه هميشه مرا آزرده مي سازد اين كه باور كنيد اكثر كتاب خوانان و مشتاقان مطالعه كمتر توجهي به طرح روي جلد مي اندازند در صورتي كه شاعر و نويسنده و مسئول انتشارات بي جهت هزينه نمي كنند و بيهوده تصويري فراخور مضامين كتاب برنمي گزينند . حتي رنگها در طرح روي جلد و شعرهاي آهنگرنژاد بار پيامي خود را دارند . طرحي زيبا و آبرنگي با قابي و دو دست دوخته شده و گل هايي كه مشاهده مي كنيد كه طرحي شرقي است و بسياري از نقاشان فلسطيني در اين مسير حركت مي كنند ، اما طرح روي جلد طعم روزهاي نيامده جلوي روزهاي شكوفايي بهاران را دارد با گل هايي كه در هاله اي از مه خاكستري به روشني مشخص نيست يعني دو قدم ديگر تا بهار...
از طرفي آهنگرنژاد از افسانه و اسطوره تا واقعيت و معجزه به علاوه تجربيات شخصي ، مطالعه ي پيگير ( با تمام مشغله اي كه دارد ) در ذهن خلاق خود پرورش داده و حاصل آن شعرهاي كتاب طعم روزهاي نيامده است كه قابل توجه و مطالعه ي عموم كتاب خوانان به ويژه اهل شعر و ادب مي باشد.
دفتر ا ول 43 شعر سپيد با مضامين بسيار نو و قابل تأمل دارد كه با تشويش ، دلهره ، آرامش ، دهن كجي ، طنز سياه و دلتنگي هاي معمول همراه است و هر شعر، پيام ويژه ي خود را دارد ، فراموش نكنيم كه در برگزيدن عنوان شعر شاعر سليقه اي ناب دارد.
دفتر دوم شامل 21 غزل با عنوان هاي باز هم سيب ، روح آهنگري اساطيري ، اي هميشه خواب هاي ناشناس ، ستاره اي بپوش ، اي روح پري زاد ، در پشت درختان ازل ، با لهجه ي خورشيد ، جهان شب بود ، روزهاي تكراري ، نامه ي عاشقانه ي پرندگي ، شاپرك ، گيس شومه شبي ، سنگ هاي بي سبب ، مگر دو چشم آبي ات ، آخرين فرشته ، خالي از نامه هر پرنده ، كوچه ي سپيده ، چشمان عاشق كيش فردايي ، بهار را بنويس ، قصه پرندگي ، كنارپنجره ي آبي سه شنبه ، ناگهان شبيه مرگ ، در ايستگاه چندم دنيا.و اگر بنده عنوان غزل ها را نوشتم قصدم اين بودكه بگويم آهنگرنژاد در انتخاب عنوان شعر ديدگاه نو و با طراوتي دارد . دفتر دوم با يك بيت از غزل ناشناس شروع مي شود :
دو هيچ سرد پُر اگر ، دو دست و پاي ناشناس
شبانه دوره مي كنند اين مراي ناشناس
آهنگرنژاد از ژست فيلسوفانه ، غرب گرايي ، ژست هاي آنچناني و ... واقعاً بيزار است ، نقد دوست و دشمن را صادقانه مي پذيرد و به كار مي گيرد چون عاشق است و به شعر دل سپرده است.
به هر حال آهنگرنژاد به سهم خوددستور زبان را به هم ريخته است و قصدمشخصي هم از اين كار داشته و شعرهاي سپيد خود را به مرز جدولي شدن رسانده است ، اما تلاش كرده است از معني و مفهوم دور نشود و تلاش او قابل تحسين است.
در مجموع مضمون و نوآوري و دست يابي به آيين هاي كهن تا به امروز را در قالب شعر آوردن كار ساده اي نيست و در مضمون آفريني آهنگرنژاد ، حركت شايسته اي داشته است و هيجانات دروني خويش را در قالب كلمات كه به آن رنگ بخشيده بيرون ريخته است.
با تمام اين حرف ها آهنگرنژاد ادعايي ندارد او به خوبي دريافته فرهنگ عامه و شكوه شرقي سروده هايش را گسترش دهد و اين همان نكته ي بسيار ارجمندي است كه ما هم به دنبال آن هستيم و اين تعصب و غيرتي است كه ريشه در زمان هاي بسيار دور دارد وامروز به ما رسيده كه پاسداران شريف آن باشيم و يادمان باشدكه چه مي خواهيم و در پي چه هستيم ، نه مرتب دنبال خلال دندان بگرديم و به خانه هاي اشرافي فكر كنيم. آن وقت يادمان مي رود چه رسالتي داريم ، عشق در رسالت به هنر و شرافت زندگي ، مجموعه ي هستي را رقم مي زند . مولوي نيك سروده است :
هر چه گويم عشق از آن بالاتر است
از محيط فهم انسان برتر است
حيات و هستي هنرمند هر چه صميمي تر حركت و شعر او ناب تر و آهنگرنژاد داراي صميميتي خاص است . او سعي مي كند كلامش پيچيده نشود اما گاهي با زيركي و ديدگاهي روشن به گونه اي هوشيارانه كلام و پيام خود را منتقل مي كند. پس نمي توان گفت اشعار آهنگرنژاد بي تكلف است . نيماي دردمند گفته است : فكري كه براي مردم عالي است براي شاعر عادي است . به هر حال شاعر هميشه از راهي عبور مي كند كه يك انسان عادي از آن عبور نكرده است . ممكن است خيابان ، كوچه ، ميدان ، همان ها باشد اما ديدگاه ها فرق مي كند و در شعرهاي آهنگرنژاد ديدگاه ها به راستي تازه و قابل تأمل است.
بارها اعلام كرده ام حتي در مصاحبه هاي مصوري كه در مجلات پايتخت از بنده چاپ شده است ، كه من نه تنها از طرف داران شعر سپيدهستيم ، بلكه در اين مسير مي كوشم از خود اثري قابل توجه براي آيندگان برجاي بگذارم اما به راستي شعري به معناي واقعي سپيد نمي بينم يا نمي خوانم يا من به كلي از مرحله پرت هستيم .
در عصر شعري كه شاعران كرمانشاهي حضورداشتند مكان كتابخانه ي شماره 2 آموزش و پرورش و آقاي فرشيد يوسفي شاعر و محقق كرمانشاهي هم حضور داشت ، تني چند شعر سپيد قرائت كردند . بنده هم عنوان هاي يك مجموعه شعر سپيد از شاعري دوست كه در تهران زندگي مي كندو كتاب قبل از انقلاب چاپ شده بود قرائت كردم ، هيچ كس حتي يك ايراددستوري ، ايراد استعاري ، نكته اي غير شعري برآن مقدمه وارد ندانست من حق داشتم متأسف شوم و اين تأسف تا امروز ادامه دارد ، اگر چه شعرهاي سپيدطعم روزهاي نيامده با توجه به اندكي بازي با كلمات داراي بار شعري نيك هستند و همين مرا اميدوار مي كند كه مي توان در پناه تلاش بسيار و حضور در بين مردم به آن چراغ روشن رسيد.
آهنگرنژاد در حس آميزي كلمات هم موفق است و گاهي از اصطلاحات و تعبيرات خودساخته و طنزآلود استفاده مي كند و گاه با نگاهي صريح بر دردها و زخم ها كلام خود را به پايان مي رساند ، او سعي مي كند خودش باشد . بتهون كه بزرگترين سمفوني ها و قطعات برتر موسيقي را در اوج كري خلق كرده است ، پيام بسيار بشردوستانه اي دارد ؛ هنرمند جماعت مي بايست نيكي و نيكي كردن را سرلوحه ي تفكر خود قرار دهد ، هنر من بايد براي خوشبختي بيچارگان اختصاص يابد و آهنگرنژاد هم در همين راه كوشش مي كند.
در شعر» لطفاً ادامه را بدهيد« ، آهنگرنژاد دلشوره ي انسان امروز را درهياهوي زندگي به نمايش گذاشته است با كابوس هايي كه دست از سر مردم برنمي دارد اگر مردم ساده زندگي كنند آنقدر دنبال ماديات نباشند هرگز دچار دلهره ، كابوس و تشويش و ... نمي شوند :درماقبل تاريخ / طبقه ي چهارم آپارتمان هاي زمين / بوي كركس داده بود / با قيافه اي عفن / تو مي آيد...
نظرات ()فرشته ای کردی پوش
مسعود صادقی بروجردی
كتاب را كه باز مي كني » سوشيانت « را درگيره ي كروشه ي تهران بسته مي بيني. آهنگرنژاد از همان اولين واژه هاي كتاب » طعم روزهاي نيامده « را در سال هاي رفته باز مي كند و از انديشه هاي مانده اي مي گويد كه با هر اسم تازه اي ، در كروشه هاي بسته هويت دارند. شعرها در اين مجموعه شخصيت شاعرانه مردي است كه با خودش دوست است ، حتي اگر روحيه ي كلماتش را » از ماقبل تاريخ ، طبقه ي چهارم آپارتمان هاي زمين « آورده باشد. واژه ها با همه ي تلاش شاعر براي امروزي بودنشان هرگز نخواسته اند او را از آنچه كه هست دور كنند. شاعري كه مي داند : » پرستوها ديگر حاجي نمي شوند و سوشيانت كروشه باز گذاشته است . « نمي تواند غير از خودش ، چيز ديگري باشد.
كتاب در گردبادي از زاگرس ، كرد و ايران و جنگ و استخوان شاعر را در دَوَران هميشه اي از يك » من غريب آشنا « به همه ي » من هاي غريب آشنا « منتقل مي كند .
» من هستم
استخوان تكان مي خورد
من در استخوان مي ريزد
من كمي هيچ استخوان مي شوم
و استخوان من مي شود «
اين شاعر استخوان دارد ، گوشت فربه آويزان از نژاد آرژانتيني نيست و با همين شلوار كُردي و كمي زاگرس ، بر پاي ايستاده است با زخم هايي از بوي هناره ، اكسيژن حلبچه ، رنج قانا و ... هنر شنيدني آهنگرنژاد در اين مجموعه تلفيق هويت و تازگي است. شاعر نشان مي دهد كه با خودش و هم با همه ي تئوري هاي امروز شعر غريبه نيست ، خواندن كتاب » طعم روزهاي نيامده « را كه در دو قسمت آزاد به نام »فرشته اي كُردي پوش« و غزلي به نام » خواب هاي ناشناس « سروده شده است ، به همه ي دوستداران شعر ايراني توصيه مي كنم و يك نمونه را هم هديه ي اين شماره دارم :
اين صفر زخمي
[ در هرگزي چنين
كسي » هوره « نخوانده است ! ]
نه !
اين جاده ي مُدرن
مرا به خاطرات سرزمينم نمي رساند
نه طعم » شوكه « و
نه بوي » چَوير« مي دهد
راستي
تو در كجاي اين صفر زخمي
خيال مي كني
كه بوي تيره ي باروت
دوستي فرشته و زاگرس را
به هم مي زند ؟!
اين صفر زخمي
در كارنامه ي هيچ پرنده اي پرپر نمي زند !
نظرات ()حاشيهاي بر
« طعم روزهاي نيامده »
اثر : جليل آهنگرنژاد
به قلم: لطيف عمران پور
در فاصلهاي كمتر از دو بهار ، رخدادهاي جالبي در ساحت شعر اين سامان پديد آمده است . انتشار چند كتاب شعر ، نشر يكي دو ويژه نامه و دست به قلم شدن خيلي از حضرات و حاشيههاي زياد از جمله ي اينهاست . مگر مي شود كه چشم خود را به روي اين همه منظرهها بست !؟ اكنون ابتداي دههي هشتاد آشفتهتر از هر دههي ديگري است كه البته سهم شاعران كرمانشاه در اين پيشامدها كم نيست . بسياري ازجناح ها پر رنگ تر شده وباند ها مخوف تر از گذشتهاند و در اين آشفته بازار و نفي زمين و زمان هر كسي در صدد كشف قارهي ديگري است . اكنون سر هر گذر ، جماعت شاعر «لژ» زده اند .خدا را شكر ! ما كه بخيل نيستيم چرا بايد كفران نعمت كرد ؟
بايد هورا كشيد ! . ما به اندازهي يكي از كشورهاي حاشيهي خليخ فارس شاعر مصرف كننده داريم كه هيچ سهمي در توليد هنر ندارند و منتظر نشسته اند تا فراخواني بيايد . آن وقت براي يك جايزهي مختصر حدود چهارده الي پانزده هزارقطعه شعر ارسال مي شود. من فكر مي كنم وفور اين همه شاعر از نشانههاي ظهور است . يا به عبارتي ديگر ما در عصر آخر زمان به سر مي بريم . بگذريم چرا بايد در كنار پرداختن به چهرههاي ريشه دار تر اين حوالي ، جوانها را آزار داد !؟
سرگذشت عجيبي دارد اين شعر دشوار . همه چيز به اوايل دههي هفتاد يا به عبارتي دقيق تر به سال 1373برميگردد . در اين سال يكي از چهرههاي موجه شعر معاصرايران و از پايه گذران نقد جديد فارسي « دكتر رضا براهني » كتاب «خطاب به پروانهها» و مانيفست « چرا ديگر شاعر نيمايي نيستم » را انتشارداد و در آن دو شاعر آونگارد يعني : « نيما » و « شاملو »را توضيح داد و تعقيد هاي نيما را از نگاه شاملو و خلاء هاي شاملو را از زاويهي ديد خود تشريح كرد و آنگاه انشعاب زد ، يعني گفت : راه ما جداست و بحث كارگاههاي شعري پيش آمد و عضويت فوج فوج آدمهايي كه هنر پيشه نشده بودند در اين لژهاي فراماسونري و زير زمينهاي آنچناني پيش آمد . از عجايب روزگار اينكه : عدهاي شاعر با شامورتي بازي ! و گريم چهره و رنگ مو اين جريان را به نفع خود مصادره كردند و به ياري گروهي از مادينههاي پايتخت كودتا كردند . آدم به ياد تعبير نيچه مي افتد كه گفته بود : « شگفتا با تولد هر نوزادي چه مايه ... به دنيا مي آيد!. كار به جايي رسيد كه صداي براهني از ولايت فرنگ درآمد كه اين حضرت «باباچاهي » از مخالفان سرسخت بچههاي كارگاه من و افكار ما بوده است . حالا با مقدار زيادي ! تقلب به ميدان آمده و ما او را نمي شناسيم . جالب آنكه تا اين لحظه بابا چاهي به روي مبارك خود نياورده ولي نگاهي به كتابهاي او ازهفتاد و سه به بعد مي تواند خيلي از چيزها را بگويد . از اين زمان به بعد، بحث تعرض به نحو و ساختار شكني و تغيير شناسه ها و تعليق و روايت گريزي و هزار كوفت و زهر مار ديگر پيش آمد . البته بايد انصاف داد و از ترجمه هاي « بابك احمدي » نبايد غافل بود كه به سهم خود اين بحث ها ( سفيدي هاي متن و...) و آراي زبانشناسان را رواج داد و نهايتا هرمنوتيك و تاويل و گسترش متن پيش آمد كه سعي ما در اينجا اين گونه است كه اين متنهارا «متن دشوار » بناميم .
كاري به ابعاد فكري « براهني » و « احمدي » نداريم ولي اين دو از دانش آموختگان داراي پشتوانهاند و در مورد براهني بايد گفت : علاوه بر تسلط بر ادبيات كلاسيك ، شعر صد سال اخير ايران در چنگ اوست . نمي شود اينها را با جوانهايي كه تازه راه افتاده اند و نسبت به همه چيز بيگانهاند ، مقايسه كرد . يك وقتي فرياد زديم كه اين گوسالهي سامري را نقد كنيد و به خاطر حرفهاي مفتي كه زده از او ماليات بگيريد ولي در عوض عدهي زيادي كه نه حجمي بودند و نه موجي كاسهي داغ تر از آش شدند و در عوض حمايت از علي دايي ! طرفدار دو آتشهي اين شعبده باز شدند !!
به هر روي ، شعر دشوار پديد آمد و مدت زيادي به چنگ خانمها افتاد . جالب تر آن كه هم براهني و هم ديگران از نخستين ها كه ياد كردند ، فقط جماعت نسوان را ديدند و شعر آنان را مثال زدند . سپس كپي دسته چندم آنها به كرمانشاه آمد .با اندكي دقت مي توانيد اين نقل وانتقال ( سند) را با چند واسطه ببينيد . البته من به شكلك درآوردنهاي مضحك و ساختگي عدهاي ساده كاري ندارم كه نشستند دورهم و مكتب ادبي ساختند و شبنامه پخش كردند .در يك كلام ، بدنهي اصلي شعر ميانسال و جوان كرمانشاه در دو حوزهي نئوكلاسيك و شعر دشوار به ترتيب اثرگذاري عبارتند از :
الف : در حوزهي نئوكلاسيك : محمد سعيد ميرزايي ، اصغر عظيمي مهر ، بابك دولتي ، جليل آهنگرنژاد ،رضا حساس ،محمد ويسي و ...البته جايگاه بيژن ارژن در رباعي ساختارشكن جايگاه ممتازيست و شعرها و حرفهاي زيادي براي گفتن دارند و تاثيرگذار بوده اند كه اي كاش در جاي خاصي قضاوت شوند . در ميان خانمها شعرهاي قبادي، درخشنده و ناظري را نبايد فراموش كرد .
ب : در حوزهي شعر دشوار : كورش همه خاني ، عبدالرضا رادقر ، حسن نجار ، فرياد شيري ، جليل آهنگرنژاد ، علي الفتي و يكي دو جوان ديگر .در اين بين ، ما كاري به شعر پيرمردها نداريم و اهل فن بايد در مجالي ديگر به آنها بپردازند . منهاي بحث پيرمردها اجازه بدهيد مابقي شعر جوان و ميانسال را شعرهايي متوسط يا بي خطر و يا در همان حوزهي شعر امور تربيتي بدانيم .وقتي صحبت از نحوهي شكل گيري ماجراست ، بايد ريشه ها را توضيح داد. شايد عدهاي خرده بگيرند و حرفهايي بزنند ولي با انسان پارانويا كه نمي شود قصهي ليلي گفت و تشبيه و ايهام به كار برد !. «همه خاني » و «نجار» از نخستين ها بودند در حوزهي شعر جديد . ولو به صورت ابتدايي آن . چرا كه بايستي حق تقدم را رعايت كرد . وقتي نجار شعرهايش را براي حقوقي و شاملو گفت و با مركز حشر و نشر داشت ،خيلي از اين جماعت اصلا در وادي شعر نبودند . شايد در كلوبهاي ورزشي بودند و يا ...حتا كسي مثل فرياد شيري كه او را از عقلاي قوم مي دانم و براي شعرهاي تازهاش احترام قائلم ، براي نجار شعر مي گفت . اين حرفها را داخل پرانتز گفتم ! در اينجا كاري به شعر نجار نداريم كه بخواهيم تاييد يا رد كنيم . ولي يك سوال آزارمان مي دهد و آن اينكه : نجار اكنون كجاست ؟ شايد همين سوال را فردا در مورد خانمها و آقايان امروزي بپرسند .
«جليل » با انتشار « طعم روزهاي نيامده » يك بار ديگر خود را در كانون توجه شاعران قرارداده است . ديديم كه پارهاي از دوستان مطالبي نوشتند راجع به اين اثر و البته گروه پر مدعاي ديگري با لبخندي تلخ بر لب ، بر آن سرند كه به توطئه ي سكوتش بگذرانند و...اين جماعت شاعر پيشهي متوهم خيال مي كنند كه زمين و زمان بر مدار ايشان ميچرخد يا به عبارتي بهتر هنوز دچار « ايگوسنتريك نوع Aمي باشد »
آهنگرنژاد متعلق به شاعران دههي هفتاد است با شناختي عميق از شعر كلاسيك و شعر دشوار مومنانه پيش از اين « نرمهواران » را منتشر كرد و خواست تا بر سر فرهنگ و زبان مادري اش پاي بفشرد .بر خلاف كساني ديگر كه در كنگرهاي كه دورهي پانزدهم آن است ، بيست بار شركت مي كنند تا نهايتا پذيرفته شوند . آنگاه عينك دودي مي زنند و ايلياتي بودن خود را در سايهي چند شعر متوسط فراموش مي كنند .
راجع به حوزه تاثير« نرمه واران » اكنون ارزيابي دقيقي در دست نداريم (البته اين كتاب آمادهي چاپ دوم است ) ولي نتيجه هر چه بوده از ورود به اين بحث پرهيز مي كنم . بيچاره ادبيات كردي كه از طرف بعضي از چهرهها به يك مشت واژه حول محور سياه چادر و مشك و ياد ايل و... محدود شده است . از سوي ديگر از جانب عدهاي از پارسي گويان كرد به نفع خود مصادره شده و پارهاي كه به خيال خود ژست روشنفكري گرفتهاند ، هر كجا رفتند ، در مقابل ترك و بلوچ و فارس فرياد زدند كه من كردم و شلوار كردي پوشيدهام و بلوط چيدهام و كلي بومي مآبي و مظلوميت نمايي ... بعد از آن جماعت به هواي پرداختن به خرده فرهنگها شعر آن مشت آدم را چاپ كردند كه البته بود و نبودشان تاثيري بر ادبيات غني كرد نداشته است .
جليل پيداست كه نگاهش به ادبيات كردي جدي است چه در نرمه واران و چه در شعرهاي سپيد بعد از آن و استفاده از فضاهاي كمترتجربه شدهي اين زبان و چه در « طعم روزهاي نيامده » با آن بسامد بالاي واژه هاي بومي در كنار اساطير كه به زبان شاعر غناي ويژه بخشيده است .به هر حال «طعم روزهاي نيامده » تا اين لحظه جدي ترين كتاب شعر اوست . هر چند تاريخ بعضي از شعرها ذكر نشدهاست . شاعر در اين دفتر تلويحا مي گويد كه ذائقهي شعري فرداي اين سامان ، شعرهاي دشوار اوست . مجموعهاي شامل 66 شعر و در دو بخش كلي . دفتر اول «فرشتهاي كردي پوش » شامل چند شعر دشوار و دفتر دوم « خوابهاي ناشناس » حاوي غزلهاي او .البته به طور ويژه در چند غزل خاص با نگارشي متفاوت و تغيير در وزن غزل .شاعر ، معصومانه شعرهايش را به پسرانش « كاوه » و « آرش » تقديم مي كند و ميخواهد ميراث او باشد براي اين اسامي خاص . واين رمانتيك ترين بخش كار است . شايد نسل فردا و نسل روزهاي نيامده احتياجي به اين ميراث نداشته باشند و برگردند به همان پوستين كهنهاي كه امثال« اخوان» براي پسران فرداي نيامده به ارث گذاشتهاند .
جليل هم از نظر محتوا و هم از نظر فرم بر آن سر است كه مولفههاي شعر دشوار را رعايت كند و به ديگران توصيه نمايد . دغدغهي شاعر در ابتداي دههي هشتاد رسيدن به شعري غير خطي و ساختار شكن است و تاكيد بر ظرفيتهاي زباني و سپيدي متن هم از اين رهگذر است كه شاعر زباني پر تنش و پرخاشگر را بر شعري بي خطر و تصويرمدار ترجيح مي دهد . مخاطب حداقل در چند شعر خاص او اين تكنيك ها و جابجايي متن را مي بيند . شعري كه در چند بار قرائت افشا نميشود و مثل سنگي كه در تالاب ذهن مي افتد ،دايره پشت دايره ونيز تداعي و تاويل و گسترش متن ايجاد مي كند . شاعر پيداست هر جا مي رود آنجا را آشفته مي خواهد :
آقا
مي شود از اين قطار پياده شد ؟
بي اجازهي قانون اساسي پرندگان حاشيهي « سيمره »
سر گنجشك امروز را
بريدهام ........................................... از شعر : با اجازهي جن هاي جهان ( ص 25)
اين عطش و بيقراري فرو نمي نشيند چه در غزل و چه در شعرهاي ديگر شاعر . شايد امتياز او بر ديگران پشتوانهي وي در شعرهاي نئوكلاسيكش باشد .امتيازي كه خيلي ها ندارند و پاشنهي آشيل كارهايشان هم اين مسئله است . در يك نگاه دقيق تر « طعم روزهاي نيامده » داراي دو فصل نيست. مي شود از دل اين دو فصل پارهاي از شعرها را در يك رديف قرار داد . همان كاري كه من كردهام و اين بخش از كارهاي او را در بخش اول به انضمام چند غزل خاص ، شعر دشوار ناميدهام .در دفتر اول : شعرهاي : پشهاي بر سطر ايوب پياده مي شود (ص7) لطفا ادامه را بدهيد( ص9) صفر زخمي « ص13» روي اين همينٍِِ زمين « ص17» فرشتهاي با لباس كردي « ص21 » طعم روزهاي نيامده« ص23 » و با اجازهي جن هاي جهان «ص 25» را نمونههاي شعر دشوار مي ناميم. شعرهايي كه روايت گريز هنجار شكن اند . در عين حال با زباني پر تنش و پازل مانند از نظر فرم و محتوا داراي طنزي سياهند با دهن كجي به بسياري از پارامترها . دفتر دوم را كه شامل غزل هاي اوست مي شود رفرمي در غزل و نقطهي عطفي دانست كه نشان مي دهد غزل علي رغم كوشش هاي موفق چهرههاي پيشروتر همچنان قالبي زنده و پر مخاطب است .
غزل هاي: روح آهنگري اساطيري« ص83» تا مي نويسم تيرگي« ص87» و سلام سادهي قشنگ داراي نگارشي متفاوتند مخصوصا غزل : « تا مي نويسم تيرگي » ( ص 87 )غزلي قابل تامل و تاثيرگذار است . البته منهاي افراط كاري در زبان و بيتهاي پاياني آن . نكتهي جالب آن كه در پارهاي از غزل ها از جمله :غزل« خوابهاي ناشناس » شاعر تساوي مصراعها را حتا در يك قالب رسمي بر نمي تابد و بعضي از ركنها را اضافه مي آورد :
شبي كه لحظههاي كرم خوردهاش به روي هم لميدهاند( ص 85) كه در اينجا يك مفاعلن در وزن كلي غزل نمي گنجد ولي شاعر در ابتكاري جالب اين نحوهي نگاه را هم برنمي تابد كه در چند جاي ديگر نيز تكرار شده است و ميرساند كه جليل سر آرام و قرار ندارد . غزل هاي اين مجموعه علاوه بر زباني نو داراي دو ويژگي اند : تغيير در نگارش غزل و تعرض به وزن . البته شاعر چند غزل هم در ژانر وحشت دارد : جهان شب بود و..(.ص97) گيس شوم شبي ...(ص105 ) و ناگهان شبيه مرگ (ص125) در بين غزلهاي اين دفتر چند غزل عاشقانه و صميمي هم يافت مي شود از جمله : شاپرك( ص103) سنگهاي بي سبب (ص 107 ) قصهي پرندگي( ص 121) وغزل ايستگاه چندم ( ص 127 ) كه قابل تامل اند و بقيهي غزل هاي شاعر را مي توان كارهايي معمولي دانست . چه جاي ملال اگر در يك مجموعه چند غزل آوانگارد و دشوار ببيني آن هم در هواي بستهي اين فضا . در يك نگاه كلي اين مجموعه را مي توان اثري جدي دانست كه تاثير گذارخواهد بود . هر چند پاره اي از كارهاي او را ولو در شعر هاي دشوارنمي پسندم . ازجمله ترور كلمات و به هم ريختگي ساختار جمله ها در اين بندها :
استخوان تكان را مي خورد
من در استخوان مي ريزد( ص 10 )
و يا تكرار واژهي « رو » در اين بيت : رو رو ررو رو رو ررو رو رو ررو رو...( ص88) كه آنرا فاقد توجيه زيبايي شناختي مي دانم ولي به هر حال «گر تو نمي پسندي ، تغيير كن قضا را ». در مواردي نشستم و بعضي از بندها و واژه ها را خط زدم آن وقت از كتاب لذت بيشتري بردم .نكتهي جالب آنكه يكي از منتقدان در شعر « كمي الوند لازم است » ، دنبال تفسير سمبليك و اجتماعي بوده حال آنكه اين شعر به اعتقاد راقم اين سطور اثري رئال و از عاشقانههاي شاعر است و بسياري از سر نخها در اين شعر ما را به اين موضوع مي رساند. بگذريم كه شعر سمبليك ايران در دههي سي پا گرفت و در اواسط دههي پنجاه به پايان رسيد . شعر دشوار هر چه باشد ، و هر توجيهي كه داشته باشد متعلق به تودهي مردم نيست بلكه در بعضي موارد متعلق به محافلي خاص است كه شايد تافتهي جدا بافتهاند :
{ در ماقبل تاريخ
طبقهي چهارم آپارتمانهاي زمين
بوي كركس داده بود } ص9
فضا بشدت ذهني و اجزاي كلام پراكندهاند به عبارتي بهتر ، مردم با يك موجود مريخي مواجهاند كه اين نه يك امتياز خاص كه تهديدي دراز مدت است .آيا كاربرد وسيع واژه هاي خاص و ارجاعات برون متني با اساطير مي تواند اين متن ها را به ميان مردم ببرد ؟ وفور كلماني مانند: « سوشيانت » « نمرود » ، « قاهره » ، «ايوب » و... بسياري از واژه هاي كردي آيا چيزي به مخاطب مي دهد ؟! بايد گفت كه توجه شاعر به ميتولوژي عميق نيست . همينطور استخدام مفاهيم بومي چنگ زدني بيش نيست آن هم به تكيه گاه و فرهنگي كه در عين حال به آن چسبيده به انكار و هجو آن هم نشسته است . هويتي كه مثل بختك ، شاعر را دنبال مي كند . طنز سياه و گزندهي شاعر و دهن كجي او به زندگي شهري در بسياري از موارد او را پرخاشگر ميكند . مثل همان شعر كه فروغ گفت كه شناسنامهام را گرفتهام و جزو تمدن شدهام و آن هورا كشيدن هاي دردمندانه ! .
نكتهي قابل توجه تكرار موتيف فرشتهاست در لباس هاي مختلف و در زمانهاي متفاوت كه مي تواند سر نخي باشد براي آنها كه دنبال تاويل متن اند و ميخواهند بدانند « آنيماي» شعر آهنگرنژاد چگونه در سطح اين متن هاي پر تنش شناور است ؟!. هر چند كه شاعر ، خود مي داند «اين جادهِ مدرن او را به خاطرات سرزمينش نمي رساند ، بيقراري و عطش شاعر پايان ناپذير است و بايد گفت : جماعت ! صدايي متفاوت به ميدان آمدهاست !.
مرداد 85- سرپل زهاب
نظرات ()
نگاهي به شعرهاي
طعم روزهاي نيامده
حسن رباطي
حرف » شوكلوفسكي «را مي پذيريم كه : » شعر رستاخيز كلمات سات « و در تسلسل كلمات در يك شعر ممكن است تنها و تنها يك » كلمه « و فقط يك كلمه برپا كن اين رستاخيز باشد. همين يك كلمه به تنهايي بستر اعتبار يك شعر است. بدين اعتنا به ذات معنايي كلمه ، كه حتا در تفاسير اتفاقاً شعرگونه ي » اشعار « كلمه دلالت معنايي بر »خدا« دارد و به درك مفهوم كلمه مي توان نهانگاه و پيداگاه »كتاب كلمات« را به چشم ديد و به عقل سنجيد و با انديشه »ترازومداري« كرد. عيبي ندارد كه در پيچاپيچ هزاران كلمه ي قابل تفسير ـ و نه لزوماً در تفسيري يكه ـ يك كلمه اداي مقصود كند . هوشيار باشيم كه در زلزله خيز بحران هاي اجتماعي » دواويون« تنها وتنها به نهج يك غزل رفته اند و شگفت نيست اگر بگوييم آن غزل نيز مجلس آراي يك »بيت« بوده اند كه آن بيت نيز به » فرمان معنايي« يك » كلمه « بوده است . تمام مقدمات زيا و متؤخراست زيباتر حافظ » پيامبر نامرسل« در گرداگرد يك كلمه به گردش درآمده اند : »محتسب«.
مگرنه اين است كه در » معين ابزار « دانش در رياضيات به ويژه در شاخه ي هندسي آن تمام فرضيات داده شده در خدمت يك مقوله » تنها« و » كلمه اي « هستند ؟ رأس مبحث اثبات قضيه است با فرض هاي » يكه اي « يا » چندبيتي« كه مثلاً مثلثي داريم با سه زاويه ، نيمسازهايي از اين سه زاويه موجود ، و نقطه ي ملاقات يا تقاطع اين سه نيمساز ممكن ـ و اينها همه در مفروضات ـ و حكم يا ادله ي آخرين براين عبارت است كه محل ملاقات سه نيمساز زواياي داخلي مركز » ثقل« مثلث است . اين دو كلمه » مركز ثقل« منظور غايي در اين مفصلات قضيه ي رياضي است و اتفاقاً مطمع نظر در تمام گيرودارهاي مفروضات »قضيه« مركز ثقل و به عبارتي نقطه ي سنگيني و يا »گرانيگاه« است . در شعر هم چنين است بله مي دانيم در شعر مفروضات نداريم ، اما فراموش نكنيم اعتبار انديشه در مركزيت خود وجود دارد بدين معنا كه اگر بپذيريم شعر »اتفاقي است كه در كلمه مي افتد« به همان نتيجه ي ظريف هندسي احساس درهمسايگي انديشه مي رسيم.
شعر از منويات شاعر است ، حاصل » منويات« شاعر است .اين منويات به همان اعتبار »هندسيات« جامعه مداري روزگار شاعر مي باشد حتا در يك »كلمه« حتا از متن يك »هوره« كه عنواني شعري بس خطرپي از شاعري خطر جو در پهنه و عرصه ي شعر است . بنابراين در مفهوم يك مجوعه ي شعر ما پرسه ي همه جاي او را روا نمي داريم »ضايعات شعري« كه خود »معين كار« اوج شعر اند تا حد سماوي نه در خور بررسي است ، نه در ارزش انگشت گذاري ، آنچه از امهات يك ديد علمي هنري يك شعر است پيدا كردن آن كلمه اي است كه در دل بي شمار كلمات »بسيار شعر« به ما زل زل مي زنند ، پيدا كردن آن » كلمه« اتفاقاً كمك كننده ي بررسي تمام اشعاري هستند كه تشكيل يك » مجموعه ي شعر« داده اند ، حكم ما در بررسي مجموعه اشعار » طعم روزهاي نيامده « به همين استدلال و به همين منوال نه خير ، حرف ما و مدعاي ما در پيدايش آن » كلمه « اي است كه مقدرات مجموعه را تعيين كرده اند . يعني ، تكرار مي كنيم ما در مجموعه ي شعر »طعم روزهاي نيامده « ، »گرانيگاه « شعري كل مجموعه را در بطن يك شعر در جستجو هستيم و همينجا بگوييم حتا اين مقوله مستفاد از » سليقه «| نيست در كار استنتاج سليقه اي ، ما به »چشيدن« گونه گون مجبوريم ، اما در هندسيات هنري شعر كار يا سلايق ختم نمي شود ، آنچه اهميت دارد نظم ربطي ارتباط خطوط فكري در صحيفه ي هنر است. يك چيز ديگر هم بگوييم كه كار »معنايابي« را آسان كنيم ، اما در رسيدن به مبنا »آسان زدايي« كنيم چرا كه اعتقاد حاصل مطالعات ديريني ما براين است كه مقوله ي هنر در بطن تفهيمي خود معجون است از »سهل و امتناع« يا به قول عوام معناطلب ؟ »سهل و ممتنع« تذكر مي دهيم ، براي درك آنچه را كه ممتنع است بايد » سهل ياب« بود و اين همان مطلبي است كه حافظ عزيز راحت گفته است » راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش« آن توكل در مفهوم حافظانه اش كشف »ممتعنات« است و نه ايجاد ريسماني بين زمين و آسمان . اين گفتمان البته » عبوست« اخرين است در مقوله ماوراء طبيعي منهاي دانش پايه اي در كار ادراك يك مجموعه شعري كه در كل مجموعه يك قصه منورمي گردد و به هنر شعر در تاريخ هنرمتوسل مي شود عيبي ندارد كه ما يك شعر را شكار كنيم و در همين شعر »تاريخ شكاري« هنر بنماييم.
گفتمان روشنتر ما اين است كه در يك مجموعه شعري »مقدمه« و »مؤخره« كليد سُل نتهاي يك موسيقي اند براي بيان يك آهنگ كه مثلاً بين در آمد و پس آهنگي و در بين همين دو پديده است كه بلوغ آهنگ در موسيقي به گوش مي رسد. پيش درآمد بهانه و يا راه يافتي است براي ورود آهنگ به پهنه ي شنيداري شنونده و ختم و تكرار عزت موسيقايي اش براي » اتمام حجت « هنر فرياد شده در آهنگ است بر سبيل مقصدي كه مي بايست به سمع برسد. كار مجموعه ي شعر و حتا في ذاته يك شعر همين است مگر نه اين كه ما در مقوله ي » مدح« » تشبيب« داريم يعني اين كه جوانه زدن ها در كار بلوغ عنصر مدح براي آن مقوله اي كه مداج در مدحش به خدمت كمربسته است ، حالا يا چه زشت يا چه زيبا وارد اين وادي نمي شويم ، كار دستمان مي دهد.
شأن ساختاري يك مجموعه حتا در انتخاب عنوان مجموعه در شخصيت شعري ، همان تشبيبي است كه شاعر مي خواهد در »ظهور كلمه « ي خود به كار برد و بر اساس همين هندسه ي هنري شعر است كه ما در مجموعه شاعر »طعم روزهاي نيامده « به بررسي مي نشينيم ، ايراد ديگران را هم مي پذيريم و البته بسندگي ما در »مانند زدگي « مشت و خروار مناط اعتبار است ، يا مقلبالقلوب والابصار مستند هرآنچه راما گفتيم در شعر »تاريخ اجين « (از متن يك »حوره« ) دريافت مي كنيم.
واقعيت هاي حقيقت معناتاريخ وقتي در جامعه ي هنر ارائه شود ما بار ديگر با»هنر تاريخ « يا بيان هنري تاريخ روبه رومي شويم بدين معنا كه از يك سو با واقعيت حقيقي تاريخ روبروايم و از سوي ديگر اين روبه رويي از بستر »هنر« در مفهوم شعر عبور داده مي شود. و همين نكته ظريف است كه قرائت تاريخ منجر به قرائت هنرمندانه ي تاريخ مي شود يعني هم مورخ تايخنگرصرف در قرائت شعر رنجه نمي شود و هم هنر وجود ظرف و لطيف هنر با خوانش آن شكسته »چيني وجود« نمي گردد به شرح ساده تر اين كه مقوله ي تاريخي كه در شعر تنيده شده و سفري كه اتفاقات واقعي و حقيقت معناي تاريخ را با تمام زيبايي شاكله ي شعري ـ تاريخي بيان داشته پنهان از انديشه ي سخت گير و نگاه لذت جوي هر دو فرقه نمي ماند.
لازمه ي يك »هوره« داراي اين قاعده ي هنرمندانه است . بنابه استدلالاتي كه در شاكله ي مقاله ي خود به تعبيرنشسته گشتيم . يك »اصل تفاوت « را در اين گيرودار توضيح مي دهيم و آن اين است كه در حركت زماني اتفاقات مورخ پيچ واپيچ هايي وجود دارد كه شايد اولاً خسته كننده و »زبرفهم« باشند و در ثاني يا »مطبوع« يا سليقه ي نامطبوع با سلائق گردند ولي همين مزاحمت ادراك تاريخي در بيان هنري تاريخ از بين مي رود ، صيدصياد را هنرمندانه شكار مي كند و صيد و صياد باز هم هنرمندانه به تأمل تاريخي »اتفاق « به تعامل در شراكت قرار مي گيرند . اين تأمل تاريخي آن چنان لطيف ، ظريف و للعجب هندسي است كه به حد بسندگي علمي در علم تاريخ و هنر بازگويي تاريخ مي انجامد ـ ما سند معتبر تاريخي هنري قضيه را در مجموعه ي » سحوري« به شهادت مي آوريم در بيان هنري تاريخ اتفاق تلاطم هاي بحرين در روزگار خود ما به انتزاع بود و غلط است اگر گفته اند هنر صرف پيامبري زيبايي است نه خير . ما هنر تاريخ نويسي را هم داريم . ما هنر سياستمداري را هم داشته ايم ، هنر مرزداري و مرزباني را هم در گفتمان هاي حتا » نصيحتي « و پنديراكني داشته ايم ، در كار رياضيات و ساير علوم پايه صدالبته هنر ذي مدخل بوده است . ويژگي شخص هنر ، در تداخل با تاريخ روزگار ما از هر نوع دانسته است و در همين امروزه روز است كه مي بينيم اين هنر در لابلاي مصراع هاي يك شعر آزاد يك واقعيت تاريخي را هرچه مستدلتر ، هر چه مستندتر ، هر چه جسارت آميزتر ، به معنا مي نشيند : در ميدان » مصدق«ي كه بوي نفت مي دهد و [ادكلن و ماتيك] ، اينجا مگر به تعبير ما نه غير از آن است كه مسماي اسم ميدان با شريان حياتي ما در تاريخ كه »نفت« باشد درست تعبير شده است ، و نه اين است كه در همين ميدان در ظنز نامه ي زمانه » ارگي« به وجود مي آيد كه فرياد كنان آن روزش امروز در چهره جز » ادكلن و ماتيك « چيزي ندارد ، در ميدان مصدقي شعر شاعر اندوه نامه اي تداعي مي شود كه »تحسرتاريخي « نام دارد ، تحسري كه حاصل اش كز شدن »تو«هايي است بي باريدن فكرت به آن سوي نامهرباني هاي تاريخ ، در تمام دوران درام تاريخي ما ـ اگر بپنداريم تاريخ درامي دارد ـ در هيچ مقوله ي هنري به اين سادگي و صداقت تراژدي پاياني بيست و هشتم مرداد را هنرمندانه و مختصر نمي بينيم و به فراصت نمي افتيم ـ شاعر اين سفرهرچند جوان است و خود ناظر آن » نامردمي ها و نامرادي ها« نبوده است ، اما اعجاز بيان صادقانه اش او را به صورت تماشاگري آگاه ، هوشيار و داوري منصف در اذهان متصور مي كند.
كدام يك از خبرهاي تاريخي آن بحران ضررآفرين تاريخ ما را در هياكل مردمي اين چنين زيبا ارائه مي دهد ؟
» برچشم رهگذري كه در صفرپيچيده / زل بزن / كه از متن بشر يك »هوره« / پاهايش را/ به سياهي خياباني مدرن/ دزدانه است. «
خيابان سياه است كه از آسفالت است و اسفالت از نفت است ، و اسفالت از كارهاي مدرن است و اتفاقاً از پي » هوره « صرف » علي نظري « اش نيست الا فريادي زا گلو يا دزدانه در آن گيرو دار قدرت خطاكار و انديشه و تفكر حقوق جوي مردماني كه تشنه ي حق بودند.
يك سوي قضيه قدرتي جهنمي بود كه بالاتر از خودش را قابل نمي دانست و سوي ديگر انساني بود كه در فخامت كلام و درسواد احقاق حقي برجهان نكبت و بلندپي برود مرزي اين مملكت فائق آمد و صد افسوس كه بعد از اين توفيق نتوانست نز باطل الهيان سياست آغشته پيروز شود و اين بود كه پس اين قضيه آن باستانگرايي افراطي ديرين چنان نضج گرفت كه جهان انديشه ي ايراني _»درپشت تريبون هاي تاريخ / از بوي شتر بيزار است
يا بهتر بود گفته شود از بوي شتر بيزار شد. مصراع غلوي هنرمندانه است اما همين مصراع وقتي به تاريخ مي پيوندد و از كلمه نفرت مي گيرد ، » شتربيزاري« مي كند.
در شعر » از پنجه هاي چنار« مگر ما غير از اين هنر و اتفاق تاريخ يم بينيم و درك مي كنيم كه
در يك شايد عريان / پشت سرزبان هاي خاموش / گلويش / به دست درختي بالا كشيده شده است .
و به همين ترتيب مجموعه شعر جليل آهنگرنژاد تسلسل شكست تاريخي روزگاران متفاوت اما در جغرافيايي واحد گز مي باشد.
دشنامي كه آهنگرنژاد به آن كساني كه در حركت با معناي تاريخي اين مرز و بوم مانع ايجاد كردند و سنگ انداختند ، و توطئه ي جنوبي يا شمالي ريختند ، از اين بدتر كه شجاعانه مي گويد :
[ اين متن را
هيچ معلمي نمره نمي دهد ]
در كنارزندگي
كمي » الوند« لازم است
آيا الوندتمثيلي از حركت ، فراز و فرود و ناايستايي و پويايي يك ملت نيست تا به اين علت از سوي تاريخ ـ معلم ـ نمره بگيريد.
جليل آهنگرنژاد صادقانه و عاقلانه مي گويد در هميشه ي تاريخ كمي » الوند« لازم است. برشاعر ايرادي نيست چرا كه جز »الوند« نگاهگاهي ديگر براي در كنار بودن زندگي شايد يا نديده است يا در تصور الوند نشيني اش نگنجيده است ، و حرف آخر ما با اين شاعر دل نامكدر اين است كه :
از
تو
شعر و
باران
آغاز [ شده است ]
بقيه ي ناگفتني ها را مي گذاريم براي اهل گفتگو كه الحمدلله از شش انگشتان يك دست بيشترند !
نظرات ()نگاهی تازه به
« طعم روزهای نیامده»
سروده جلیل آهنگرنژاد
« طعم روزهای نیامده» چندی ست در کام عاطفه ام، هی با خودم مزه مزه اش می کنم کتابی با مزه هایی مختلف .!! اکنون که این مطلب را می نویسم حتم دارم حداقل سه بار به حوصله در شرایط شعر، آن را مطالعه کرده ام . ضمن اینکه نقدهایی که در سایت «بلوط» و «کلاغ» و روزنامه «جام جم» نیز درج شده بود ، خوانده ام .بنابراین نمی خواهم از چند و چون آنچه پیرامون اشعار این کتاب نوشته شده مطلبی بیان کنم که در جای خود ، خالی از بحث نیز نیست . فکر کردم بهتر است در مقایسه با دیگر مجموعه شعر های شاعران کرمانشاه ، مجموعه هایی چون : «راخ» علی الفتی ،مجموعه شعر رادفر ، فریاد شیری و کورش همه خانی ، بابک دولتی و .....و حتا مجموعه شعر های کردی قره تپه و آهنگرنژاد و.... طبقه شعری مجموعه شعر« طعم روزهای نیامده» را ، مشخص سازم که دیدم ممکن است حرف این « یک لا قبا » که تنها از سر علاقه ای که به ادبیات دارد به مذاق کسی که جملگی از دوستان نازنینم می باشند خوش نیاید و آنوقت تصور شود حرمت سفره های عاطفه ای که گاه در کنارشان ، لحظه هایی خوش و شاعرانه ، سیر مانده ام نگه نداشته ام و....بنابراین بهتر دیدم از نگاه دیگری به این مجموعه نگاهی خیس ریزم که باشد باران فهم ما را ،کسی با بغض خویش عوض نکند و بجای رویشی که در نفس این بارش ، به تصویر می بینم، کسی سیلی سیاه و ویرانگری را قاب نگیرد.! که اگرچه، جلیل آهنگر نژاد را اهل شعر و ادب و خلوت و خیال ،به عنوان کسی که آگاهانه در وادی ادبیات عابر است و سالهاست در این عرصه ، عرق می ریزد و ادعایی هم ندارد و روزهای نیامده اش، بسیار بسیار بهاری تر از اکنونش خواهد بود – چیزی که در خیلی ها نیست و حسرت اش را دارند – می شناسند و .....اما ...بگذرم .
در طول تاریخ، هر اهل ادبی از زاویه ی دیدی که به شعر نگریسته تقسیماتی از شعر ارائه داشته، که در این جا به درست بودن و غلط بودن این تقسیمات، کاری ندارم ؛که اصولان کار من نمی باشد و در من، توان چنین کاری نیست. اما نگارنده می خواهد کتاب « طعم روزهای نیامده» را خارج از تقسیماتی که تا به حال از شعر صورت گرفته به تقسیم بندی خودش ببیند و ... براین اساس، شعر به معنای کلی اش را ، به سه گروه تقسیم می نماید : 1- شعر شیرین 2- شعر شور 3- شعر تلخ .
( توضیح اینکه برای هر سه گروه، اصول و مبانی ویژه ای ذکر شده که در قالب سه مقاله پژوهشی ویژه ،به زودی ارائه خواهد شد . در این جا تنها اشاره وار به آنها می پردازم )
1- شعر شیرین : شعر شیرین، یعنی همان شعرهایی ست که محصول بی تابی های شاعر است و به طور ناخودآگاه و حادثه وار یعنی در یک بی زمانی مطلق ، در زبان متولد می شوند و بی هیچ واسطه ای در روح جامعه، حلول می کنند و همیشه هیجان لازم را در خواننده اش بر می انگیزانند و ....که در طول تاریخ شعر کهن فارسی، نمونه های بیشماری می توان نام برد وپیداست که این دست شعر ها هستند که نام شاعرش رادر حافظه ی تاریخی شعر جامعه،ماندگار می سازند و... این گروه از شعر ها درست همان طور که ذائقه ی بیش از 99 درصد جامعه تا یک مقداری از شیرینی را دوست می دارد، دوست دارند یعنی نبودنش را نیاز می برند و به دنبالش میگردند و ....که در « طعم روزهای نیامده» با توجه به اینکه آهنگر نژاد، هنوز جوان است و راه طولانی تا کمال شعری که انتظارش نیز از ایشان می رود، در پیش رو دارد ، شعری از این دست را ،با کمی وسواس نمی توان در مجموعه شعر« طعم روزهای نیامده» یافت و به جامعه معرفی نمود اما بسیار شعر ها در این اثر که، پهلو به شعر شیرین می زنند و به عنوان مثال :
گنجشک
دلش را
در پستوی گرم دیوار پنهان می کند
او می پندارد
غروب در گلوی گرم چراغ
-شب شب-
سیاهی می ریزد
[ گنجشک
پر از خیال های قهوه ای است ] (ص 35)
2- شعر شور : که منظور همان شعر هایی است که در آنها جوهری شعری هست و نطفه ی اولیه ی شعر ، به شکل شاعرانه و جوششی شکل گرفته، اما پیش از آنکه پخته شود و به کمال برسد از ذهن متولد شده!این شعر ها که گاه به پیروی از موج های مریضی که در مقطعی از زمان، های و هوی راه می اندازند و گاه به تقلید کورکورانه ای از شعر ترجمه ، شکل می پذیرند و... برای اینکه خواننده داشته باشد ،کوشش های زیادی را باید صرف ساختن اش نمود و ....درست مثل بچه ای که هنوز به نضج تولد نرسیده اما به زور جراحی ، متولدش می سازند و پیداست که این دست از شعر ها ، چندان همه گیر نمی شوند و در حافظه ی زمان ، آن جایگاهی را که می باید ، صاحب نمی مانند. درست مثل بسیاری از شعرهایی که شاعران امروز به تقلید از شعر های شیرین شاعران بزرگ و صاحب آب و گل ، تولید می نمایند و....
شعرهایی این چنینی نیز، همانطوری که 50 درصد مردم و کمتر به مقداری از شوری در غذا عادت دارند و لذت می برند و.... ممکن است مخاطب داشته باشندو... که در « طعم روزهای نیامده» این گونه شعر ها به وفور می توان یافت ؛با این تفاوت که هنر و توان و تجربه ی جلیل آهنگر نژاد در بومی سازی و تولید« اساشعر» ویژه و معماری منحصر به فرد در چینش واژه ها و خلق زبانی خاص و... قابل ستایش است. مثلان شعر هایی چون« پشه ای بر سطر ایوب پیاده می شود »، « پرندگان کاج های جهان » ، « کنار پنجره آبی سه شنبه » ، « کبوتران کلمات » و...
در یک شاید عریان /پشت سر تمام زبانهای خاموش /گلویش / به دست درختی بالاکشیده شده است /- نه !
دست داری که / نواده ی درختی است / / این جنازه ی عزیز هر شب / در خیال خیابان های زمین / « یاسین » می خواند / * / راستی می دانستی / این قتل زنجیری ندارد / که به خواب من بسته شده باشد !؟ / پس چرا هر شباین جنازه ی عزیز در من یاسین می خواند / ( از همیشه های تا هنوز / از پنجه های چنار پیر همسایه /بوی گلوی عین القضات می آید !...) ( ص 29)
3- شعر تلخ : شعر تلخ ،که درست در مقابل شعر شیرین قرار دارد ، به شعر هایی گفته می شود که عمدان از آدم هایی که شاعر نیستند و ذوق و توان شعری ندارند و تمام بود و نبود گنجینه ی لغاتشان ، تصاویر ذهنشان ،حجم معلوماتشان، کفاف یک شعر به قول خودشان «متفاوت» را نمی دهد و... نه تنها معنای وزن و موسیقی و فرم و ساخت و زبان و عاطفه و... در شعر را نمی دانند و نمی شناسند بلکه حتا از خوانش صحیح یک شعر شیرین هم، عاجز اند و...وعمومان، شعر!! به تعبیر خودشان برای کسب مثلان حیثیت اجتماعی و ادار به شاعری می سرایند!!! که معمولان شعرشان !! همراه است با استفراغ هضم نشده ی چند شعر از شاعران بزرگ و بلغور چند تئوری نفهمیده از نویسندگان غرب و .... که به راحتی از روی برخی نشانه هایی که عرض می شود قابل شناسایی اند . یعنی در محافل ادبی ریش و گیس دراز کرده و آخرهای سالن می نشینند و سیگار باریک و بلند امریکایی که من نام اش را نمی دانم ، زهر مار می کنند و به هیچ کس گوش نمی دهند و هی پچ پچ حرف می زنند و اسم هرکسی که می آید او را مسخره می کنند و همه را جز خود خالی و هیچ شان، قبول ندارند و و تنها هنرشان ، کوچک کردن دیگرانست آنهم به این هدف بلکه شاید قد فهم کوتوله ی خود را به رخ جامعه بکشند و گاهی برخی از آنها که دستی به انبان پول باد آورده ای دارند، مجموعه های چرند و چرند و خالی از هیچ ،چاپ می کنند و .....که خوشبختانه در « طعم روزهای نیامده» شعر تلخی نیافتم .
نظرات ()